نام کتاب: وکیل خیابانی
یک چیزی را متوجه شدم و آن این بود که ظاهر بعضی از افراد را قبلا دیده بودم. آنها از سطوح مختلفی از بی خانمانها تشکیل یافته بودند. در سر یک میز شش نفر مرد با خوشی و شادی غذا می خوردند و در مورد مسابقه بسکتبال که در تلویزیون دیده بودند صحبت می کردند. سر و وضع لباسی آنها بسیار خوب بود، یکی از آنها در حین غذا خوردن دستکش در دست داشت. در وهله اول شاید هر چیزی به آنها شباهت داشت به جز بی خانمانی. در پشت آنها شخصی دیگر با عینک آفتابی ضخیمی به تنهایی غذا می خورد چکمه های شبیه میستر در هنگام مرگش به پا داشت. کت او کثیف و چرک بود. نسبت به اطرافش بی توجه بود زندگی او به طور قابل توجهی سخت تر از افراد دیگری که سر میز دیگر در حال خندیدن بودند می باشد. این افراد به آب گرم و صابون احتیاج دارند اما او کمترین توجهی ندارد. آنها در پناهگاه می خوابند. او در پارک با کبوترها می خوابه. اما در هر حال آنها بی خانمانها هستند. الیزا، کلوین لام را نمی شناسد اما از بعضی از افراد اطراف می پرسد. وقتی لیزا به طرف آنها می رفت ما او را می دیدیم، با آنها صحبت می کرد و گاهی سر او داد و فریاد می زدند، بین دو مرد نشست اما هیچکدام در حالی که با هم صحبت می کردند به او توجهی نکردند، سپس به طرف میز دیگری رفت و همینطور سر میز های دیگر. با کمال تعجب یک وکیل جوانی را که از طرف یک شرکت بزرگ و وکیل داوطلب که برای کلینیک حقوقی واشینگتن به نفع بی خانمانها کار می کند دیدم. او موردکای را می شناخت چند دقیقه با هم صحبت حقوقی کردیم و سپس او از ما جدا شد و به اطاق عقبی برای رتق و فتق کارهای بی خانمانها رفت. مورد کای گفت: - کلینیک حقوقی واشینگتن صد و پنجاه داوطلب دارد. پرسیدم:| - کافی است. - هرگز کافی نیست. من فکر می کنم که باید فکر وکلای داوطلب را دوباره احیا کنیم، شاید مایل باشید که مسئولیت آن را بر عهده بگیرید و نظارت آن را قبول کنید. آبراهام این ایده را دوست دارد. جالب است که موردکای و آبراهام و بدون شک سوفیا برای اداره کردن این بخش با یکدیگر صحبت کرده اند. ما پایه کارمان را بسط خواهیم داد و خودمان را بیشتر در جامعه حقوقی مطرح می کنیم و کمکهای مالی زیادی را دریافت خواهیم کرد.

صفحه 182 از 314