نام کتاب: وکیل خیابانی
- همین طوره ، ما داریم از هم جدا می شویم . - صورتت چه شده ؟ - کیسه هوا . - آره یادم رفته بود شنیدم شدت تصادف بد بوده . - بله خیلی بد بوده کتش را روی صندلی آویزان کرد، سپس با سرعت آن را پوشید و گفت : - آیا مخارج کم یعنی قبض حرارتی را هم پرداخت نکنید ؟ - گاهی وقت ها پرداخت یک ماه را نادیده میگیریم . او کمی قدم زد و به دفاتر کوچک دیگر سرک کشید و گفت : به چه کسی مخارج اینجا را پرداخت می کند ؟ - یک اتحادیه . - یک اتحادیه در حال سقوط ؟ - بله خیلی سریع داره سقوط میکنه ! - چه طور آن را پیدا کردی ؟ - میستر اینجا می آمد، اینها وکلایش بودند . - میستر خوب خودمون . او لحظه ای دست از بازرسی برداشت و به دیوار خیره شد و گفت : . فکر می کنی او ما را می کشت ؟! - نه هیچکس به حرفش گوش نمی داد، او فقط یک بی خانمان بود و می خواست حرفش را بشنوند . - اصلا فکر کردی از شرش خلاص بشوی ؟ - نه ولی به گرفتن تفنگ از او و کشتن فکر کردم . - ای کاش این کار را می کردی ! - شاید دفعه دیگر . - آقا قهوه داری ؟ - البته ، بشین . نمی خواستم بری دنبالم به آشپزخانه بیایید، چون چیزهای جالبتری آنجا می دید .

صفحه 129 از 314