نام کتاب: وکیل خیابانی
فتوکپی بزرگ و قدیمی از سالهای هشتاد در گوشه ای از اتاق بود ، نه کدبندی داشت و دور از نگاه و سر و صدای همکاران شرکت بود ، در گوشه اتاق اصلی نشستم ، نزدیک یکی از چهار میز پوشیده از پرونده های قدیمی ، از مورد کای پرسیدم : - چه ساعتی امشب می ری ؟ - نمی دونم شاید یک ساعت دیگه ، چه طور ؟ | - همین طور پرسیدم ، چند ساعتی باید شرکت برم و کار کوچکی را تمام کنم و بعدأ آشغالهای دفترمو بیارم اینجا همین امشب ممکنه ؟ او داشت غذا می جوید به سوی در او دست دراز کرد و یک حلقه با سه کلید روی آن در آورد و سمت من پرتاب کرد و گفت : - هر موقع دوست داری بیا و برو. - امنه ؟ - نه ، خیلی مواظب باش ، درست اونجا نزدیک در پارک کن ، سریع راه برو و در را پشت سرت ببند . او ترس را در چشمانم می دید چون گفت : - عادت می کنی ، زرنگ باش . سریع و زیرکانه ساعت شش و نیم به سوی ماشینم رفتم . پیاده رو خلوت بود ، لاتها نبودند ، و تیراندازی نبود و من خراشی روی ماشینم ندیدم احساسی از غرور مرا فراگرفت . وقتی که در ماشین را باز کردم و رفتم ، شاید هم در خیابانها جان سالم به در می بردم . رانندگی به سوی دریک و سویینی ، یازده دقیقه طول کشید ، اگر نیم ساعت کپی کردن پرونده چانس طول می کشید ، پس یک ساعت دیگر از دفترش بیرون می آمد. فرض کردم همه چیز درست پیش می رود و او نمی فهمد . تا ساعت هشت صبر کردم و بعد عادی قدم زدم به سوی بخش املاک و مستغلات و دوباره آستین بالا زدم و خود را سفت مشغول کار نشان دادم . راهرو ها خالی شده بودند ، در اتاق چانس را زدم و جوابی نشنیدم . در قفل بود همه دفاتر را با زدن و چرخاندن دستگیره در کنترل کردم ، نیمی از آنها بسته بودند سر هر پیچ مراقب دوربین ها بودم ، اتاقهای کنفرانس و تایپ را نگاه کردم هیچ کس نبود کلید در آن مثل کلید خودم بود همان رنگ و اندازه ، خوب کار کرد و من ناگهان وارد دفتری تاریک شدم و نمی دانستم چراغ را روشن کنم یا نه . کسی که رد می شد ، نمی تونست حدس بزند چراغ کدام دفتر روشن است و شک داشتم کسی در راهرو پرتو نور را از لای

صفحه 106 از 314