نام کتاب: وزارت ترس
هنری به طرف در راه افتاد. سر پر ست پست نجات هنوز کاپ نقره را راست نگاه داشته بود، نمی دانست آن را کجا بگذارد. هنری به او گفت: «هر جا گذاشتی، گذاشتی.» قبلا هنری مرد بسیار مر تبی بود و اکنون تر تیب خود را از دست داده بود. همه به داخل هشتی رفتند و رو را جا گذاشتند خانم ویلکاکس گفت: «هنری، کلاه خود خودت را بر نداشتی.» تمام چیزهایی که هنری را هنری کرده بودند از میان رفته بودند. مثل این بود که تمام شخصیت او تشکیل می شد از جلیقه دو طرفه و زن هو کی باز و چند ستون ارقام؛ بدون این چیزها جمع او جمع نمی شد. به مادرش گفت: «شما بروید. شما بروید.»
«اما، هنری...»
سردسته گفت: «معلوم است، خانم. احساسات آدم را این جور می کند. ما همیشه در پست نجات آقای ویلکاکس را آدم حساسی شناخته ایم همه قبول می کنند.»
خانم ویلکاکس را به طرف در پیش برد. دست پهن دوستانه اش را پشت او گذارده بود. آنگاه اونیفورم را خودش برداشت. گوشه هایی از گذشته در آن لباس سر تاسری راه یافتند؛ گذشته آمیخته به صلح یک نو کر یا شاید یک کمیسر که چتر بر سر میان باران می دود. جنگ مثل خواب بسیار بدی می ماند که در آن اشخاص آشنا به قیافه های وحشتناک و غیر محتمل در می آیند. حتی هنری...
رو حرکت نامشخصی کرد که دنبال ایشان برود. ناگزیر در این امید بود که با رفتنش هنری را به یاد چک بیندازد. این تنها فرصتی بود که می توانست پولی بدست آورد. هنری گفت: «همین تا پایین می رویم که راهشان بیندازیم و بعد برمی گردیم . تو که می فهمی تحملش را ندارم همراهشان بروم...» با هم به میان جاده کنار پارک آمدند. دسته تشییع جنازه حرکت کرده بود. مثل جویبار تیره ای به طرف رودخانه حرکت می کرد. کلاه خود فولادی که روی تابوت بود زیر آفتاب زمستانی سیاه و بی برق می نمود، و دسته نجات قدم خود را

صفحه 99 از 279