به جا آورده است. گفت:
«من هم زنم را کشتم. می توانستم جلوش را بگیرم. با مشت بزنم بیفتد و بلند نشود...»
مادرش گفت: «هنری، تو نمی فهمی چه می گویی. آنوقت این آقا چه فکر خواهد کرد...؟»
«مادر، این آرتور رو است.»
خانم ویلکاکس گفت: «اوه، اوه» و در آن لحظه از پایین کوچه صدای آهسته و غم انگیز پا و چرخ ارابه به گوش رسید.
خانم ویلکاکس گفت: «به چه جر أت...»
هنری گفت: «قدیمیترین دوست من است.» کسی از پلکان بالا می آمد. «آرتور راستی، چرا آمدی؟»
«می خواستم خواهش کنم یک چک مرا خرد کنی.»
خانم ویلکاکس گفت: «چه گستاخی!»
« من هیچ از این جریان خبر نداشتم ...»
« چقدر می خواستی، رفیق؟ »
«بیست لیره.»
«من فقط. پانزده لیره دارم. همین را بگیر .»
خانم ویلکاکس گفت: « بهش اطمینان نکن.»
«به، چک من محل دارد. هنری خودش خوب می داند.»
«چرا به بانک نمی بری؟»
«خانم ویلکاکس، این ساعت که نمی شود. بد بختانه خیلی فوری است.»
در اتاق یک میز تحریر کو چک به سبک ملکه «آن» بود که قطعا متعلق به زن هنری بود. تمام اثاث حال زیاد لطیفی داشت. راه رفتن میان آنها مثل راه رفتن میان خرده شیشه بود. شاید آن هو کی باز خشن در خانه خودش با آنهمه لطافت عکس العمل خشونت میدان را می کرد. در این هنگام که هنری به طرف میز راه افتاد شانه اش کاپ نقره ای را غلتان به وسط اتاق انداخت. ناگهان در درگاه اتاق مرد بسیار
«من هم زنم را کشتم. می توانستم جلوش را بگیرم. با مشت بزنم بیفتد و بلند نشود...»
مادرش گفت: «هنری، تو نمی فهمی چه می گویی. آنوقت این آقا چه فکر خواهد کرد...؟»
«مادر، این آرتور رو است.»
خانم ویلکاکس گفت: «اوه، اوه» و در آن لحظه از پایین کوچه صدای آهسته و غم انگیز پا و چرخ ارابه به گوش رسید.
خانم ویلکاکس گفت: «به چه جر أت...»
هنری گفت: «قدیمیترین دوست من است.» کسی از پلکان بالا می آمد. «آرتور راستی، چرا آمدی؟»
«می خواستم خواهش کنم یک چک مرا خرد کنی.»
خانم ویلکاکس گفت: «چه گستاخی!»
« من هیچ از این جریان خبر نداشتم ...»
« چقدر می خواستی، رفیق؟ »
«بیست لیره.»
«من فقط. پانزده لیره دارم. همین را بگیر .»
خانم ویلکاکس گفت: « بهش اطمینان نکن.»
«به، چک من محل دارد. هنری خودش خوب می داند.»
«چرا به بانک نمی بری؟»
«خانم ویلکاکس، این ساعت که نمی شود. بد بختانه خیلی فوری است.»
در اتاق یک میز تحریر کو چک به سبک ملکه «آن» بود که قطعا متعلق به زن هنری بود. تمام اثاث حال زیاد لطیفی داشت. راه رفتن میان آنها مثل راه رفتن میان خرده شیشه بود. شاید آن هو کی باز خشن در خانه خودش با آنهمه لطافت عکس العمل خشونت میدان را می کرد. در این هنگام که هنری به طرف میز راه افتاد شانه اش کاپ نقره ای را غلتان به وسط اتاق انداخت. ناگهان در درگاه اتاق مرد بسیار