نام کتاب: وزارت ترس
ساخته بود یعنی نور جوان شدن که از چهره هنری می تافت: مرگ بود. مردم می گویند غم و اندوه آدم را پیر می کند. اما به همان نسبت هم برخی را جوان می کند، چنانکه در اینجا مسئولیت را از عهده هنری برداشته و بجای آن نگاه بی پایه دوره بلوغ را آورده بود.
آرتور رو گفت: «من خبر نداشتم. اگر میدانستم نمی آمدم.»
خانم ویلکاکس با غروری غمزده گفت: «در همه روزنامه ها خبرش بود.»
هنری در گوشه خود ایستاده بود. در مدتی که مادرش بدون وقفه حرف می زد، دندانهای هنری به هم می خورد. مادر از ته دل گر یه کرده بود، چون پسرش بار دیگر مال خود او شده بود. مادر می گفت: «ما به وجود دور یس افتخار می کنیم. تمام دسته به افتخار او شر کت می کند. اونیفورمش را - اونیفورم پاکیزه اش را روی تابوت میاندازیم و قرار است کشیش دعای «هیچکس وطنی چنین عزیز ندارد» را بخواند.»
«هنری،خیلی متأثرم.»
هنری با خشم گفت: «زنکه دیوانه بود. هیچ حق نداشت که ... من خودم به او گفتم دیوار پایین می آید.»
مادرش گفت: «اما، هنری، ما به وجودش افتخار می کنیم. به خودمان می بالیم.»
هنری گفت: «باید خودم جلوش را می گرفتم.» صدایش با خشم و اندوه بلند تر شد: «لا بد خیال می کرد یکی دیگر از این دیگهای لعنتی به او می دادند.»
خانم ویلکاکس گفت: «دوریس به خاطر انگلستان می کوشید .» رویش را به رو کرد و گفت: «به عقیده من باید یک چو به هاکی هم پهلوی اونیفورم بگذاریم، اما هنری نمی گذارد.»
رو گفت: «من می روم. اگر می دانستم اصلا نیامده ...»
هنری گفت: «نه. تو بمان. تو وضع مرا می دانی....» از حرف زدن بازماند. دقیق به رو نگریست و پیدا بود نخستین بار او را خوب

صفحه 96 از 279