آنکه از خود اراده ای داشته باشد ... روی اشکاف چوب بلوط که آرتور یادش بود به سفارش خانم ویلکاکس ساخته بودند یک دست لباس سر تاسری به دقت تا شده بود و کلاهی فولادی روی آن قرار داشت. آرتور یاد زندان افتاد که شخص لباسش را می کند و تا می کند و پشت سر می گذارد و بیرون می رود. در آن نیمه روشنی هنری باز گفت: «آرتور چقدر لطف کردی.» و باز گریخت.
زن چهل_ پنجاه ساله گفت: «همه دوستان هنری خوش آمده اند. من خانم ویلکاکس هستم.» مثل آن بود که زن حتی در آن تاریکی متوجه تعجب شدید آرتور شد و فوری بتوضیح گفت: «مادر هنری .» باز گفت: «بفرمایید تو منتظر بشوید خیال می کنم زیاد طول ندهند . اینجا خیلی تاریک است. تاریکی اجباری میدانید که بیشتر شیشه های پنجره شکسته .» آرتور را به اتاقی که به یاد داشت ناهار خوری است هدایت کرد. روی میز تعدادی گیلاس چیده بودند چنانکه گفتی ضیافتی در پی بود. برای ضیافت موقع عجیبی بود... یا زیاد دیر بود یا هنوز خیلی زود بود. هنری در آن اتاق بود. حالی داشت مثل اینکه او را به زور در گوشه ای کرده اند، یا اینکه به گوشه ای گریخته باشد... روی سر بخاری پشت سر هنری چهار کاپ نقره بود با نام تیمهای مخالف که روی آنها رو به روی هم مستقر شده بود. تاریخ هر یک هم مشخص بود. نوشیدن در میان هر یک از آنها مانند آشامیدن با دفتر حساب بود.
رو که به گیلاسها نگاه می کرد گفت: «من نمی خواستم مزاحم بشوم.» و هنری بار سوم گفت: «چقدر لطف کردی...» مثل اینکه برای بیان این جمله هیچ گونه زحمت به مغز خود نمی داد گویا دیگر هیچ خاطره ای از آن صحنه زندان نداشت که دوستی ایشان در آن در هم شکسته بود. خانم ویلکاکس گفت: «خیلی خوب است که دوستان هنری دور او جمع می شوند...» آنگاه رو که در شرف پرس و جو در باره احوال زن هنری بود، ناگهان متوجه شد. مسئول آن گیلاسها و ریش نتراشیده و انتظار ... و حتی آنچه بیش از همه او را متحیر
زن چهل_ پنجاه ساله گفت: «همه دوستان هنری خوش آمده اند. من خانم ویلکاکس هستم.» مثل آن بود که زن حتی در آن تاریکی متوجه تعجب شدید آرتور شد و فوری بتوضیح گفت: «مادر هنری .» باز گفت: «بفرمایید تو منتظر بشوید خیال می کنم زیاد طول ندهند . اینجا خیلی تاریک است. تاریکی اجباری میدانید که بیشتر شیشه های پنجره شکسته .» آرتور را به اتاقی که به یاد داشت ناهار خوری است هدایت کرد. روی میز تعدادی گیلاس چیده بودند چنانکه گفتی ضیافتی در پی بود. برای ضیافت موقع عجیبی بود... یا زیاد دیر بود یا هنوز خیلی زود بود. هنری در آن اتاق بود. حالی داشت مثل اینکه او را به زور در گوشه ای کرده اند، یا اینکه به گوشه ای گریخته باشد... روی سر بخاری پشت سر هنری چهار کاپ نقره بود با نام تیمهای مخالف که روی آنها رو به روی هم مستقر شده بود. تاریخ هر یک هم مشخص بود. نوشیدن در میان هر یک از آنها مانند آشامیدن با دفتر حساب بود.
رو که به گیلاسها نگاه می کرد گفت: «من نمی خواستم مزاحم بشوم.» و هنری بار سوم گفت: «چقدر لطف کردی...» مثل اینکه برای بیان این جمله هیچ گونه زحمت به مغز خود نمی داد گویا دیگر هیچ خاطره ای از آن صحنه زندان نداشت که دوستی ایشان در آن در هم شکسته بود. خانم ویلکاکس گفت: «خیلی خوب است که دوستان هنری دور او جمع می شوند...» آنگاه رو که در شرف پرس و جو در باره احوال زن هنری بود، ناگهان متوجه شد. مسئول آن گیلاسها و ریش نتراشیده و انتظار ... و حتی آنچه بیش از همه او را متحیر