نام کتاب: وزارت ترس
3
هنوز آرتور زنگ نزده بود که در باز شد و سر و کله هنری پیدا شد . هنری بکلی عوض شده بود. سابقا همیشه مرد کوچک اندام تمیزی بود؛ زنش نمی گذاشت غیر از آن باشد. اکنون لباس سر تاسری آلوده ای در بر داشت و ریش خود را هم نتراشیده بود. چنان از کنار رو گذشت که گویی او را نمی شناسد و روی نرده پلکان خم شد. گفت: «اینجا نیستند.»
زن چهل پنجاه ساله ای با چشمان سرخ که به آشپز ها می ماند دنبال هنری بیرون آمد و گفت: «هنوز زود است، هنری. هنوز وقتش نشده.» چنان هنری تغییر قیافه داده بود که تا لحظه ای آرتور متحیر بود که مبادا جنگی همان تغییرات را در زن او هم پدید آورده باشد .
ناگهان هنری متوجه او شد. گفت: «اوه، آرتور ... چه لطف کردی آمدی.» چنان حرف زده بود که گفتی دیروز با یکدیگر ملاقات کرده اند. آنگاه به شتاب وارد هشتی کوچک تاریک شد و به صورت موجود شبح مانندی در کنار ساعت بزرگ پدر بزرگ در آمد.
زن گفت: « بهتر است بفرمایید تو، خیال می کنم به همین زودیها پیدایشان بشود.»
آرتور دنبال زن وارد شد و توجه کرد که زن در را باز گذاشت، چنانکه گویی منتظر عده ای بود. آرتور دیگر عادت کرده بود که زندگی به اختیار خود او را بردارد جایی دیگر بکارد که خانه او نبود و بدون

صفحه 94 از 279