نام کتاب: وزارت ترس
نمیشد باور کند که آرتور در محلی که قتل اتفاق افتاده به عنوان ناظر حاضر بوده است... بایست صبر می کرد تا وقتی که بانکها می بستند - در زمان جنگ بانکها زود تعطیل می کردند - و آن وقت باید دلیل خوبی برای هنری پیدا میکرد...
چه دلیلی؟ در تمام مدتی که در کلوب لیون در کوچه آکسفورد ناهار می خورد در این فکر بود، اما راه حلی نیافت. شاید بهتر بود این دلیل یابی را به حضور ذهن و الهام وامی گذارد، یا از آن بهتر اینکه از این کار صرف نظر می کرد و خودش را به پلیس تسلیم میکرد... وقتی داشت حساب ناهارش را می پرداخت به ذهنش خطور کرد که شاید اصلا نتواند هنری را پیدا کند. در گذشته هنری در محله با ترس زندگی می کرد و حالا دیگر آن محله جای خوبی نبود. شاید اصلا زنده نبود. به همین زودی از ابتدای شروع جنگ بیست هزار نفر مرده بودند. به دفتر شماره های تلفن نگاه کرد. نام هنری ویلکاکس ثبت شده بود.
آرتور به خود گفت، ثبت اسم در دفتر تلفن خاصیتی ندارد. بعد از انتشار این دفتر بود که جنگی برق آسا شروع شد. به هر حال شماره را گرفت تا ببیند چه می شود. مثل آن بود که حالا دیگر جز با تلفن نمی توانست با کسی تماس بگیرد. تقریبا از صدای زنگ هراسش گرفته بود و همینکه طرف گوشی را برداشت آرتور با شتاب و همراه درد گوشی را گذاشت. پیش از آن اتفاقات چقدر به هنری تلفن کرده بود. در هر حال باید تصمیم خود را می گرفت، چون آن آپارتمان به حال خود باقی بود، هر چند معلوم نبود هنری ساکن آن باشد. دیگر برای خرد کردن چک که نمی توانست از تلفن استفاده کند. این بار باید شخصئا تماس حاصل می کرد. و از روز قبل از شروع محاکمه هنری را ندیده بود.
تقریبا در شرف آن بود که ترجیح دهد خود را رسوا سازد.
سوار اتو بوس شماره ۱۹ پیکادیلی شد. در آن موقع پس از عبور از ویرانه کلیسای سنت جیمس شخص به خارج آرام شهر می _

صفحه 91 از 279