گذاشت و به محله هولبورن بازگشت تا آفتابی نشود. درست چند قدم جلوتر از او آن کرم کتاب که در حراجی دیده بود با جیبهای برآمده راه می رفت...
دوشیزه هیلفه گفته بود: «هیچ دوستی ندارید؟» پناهندگان همیشه دوستانی داشتند. مردم نامه قاچاق می کردند، گذرنامه درست می کردند، به مأمورین رشوه میدادند: در آن دنیای زیر زمینی که به وسعت یک قاره بود همه با هم رفیق بودند. اما در انگلستان هنوز مردم فن کار را فرا نگرفته بودند. آرتور اندیشید که از چه کسی می تواند تقاضا کند چکش را خرد کند؟ از کسبه که نمی توانست. از وقتی که تنها زندگی می کرد با دکانهای مختلف فقط از طریق خانم صاحبخانه رابطه داشت. آن روز مجددا به یاد دوستان سابقش افتاد. به ذهن آنا هیلفه خطور نکرده بود که یک پناهنده هم ممکن است دوست و رفیق نداشته باشد. پناهنده همواره دسته دارد، یا نژاد دارد. به یاد پری و وین افتاد. حتی اگر راهی برای یافتن ایشان پیدا می کرد امکان نداشت چنین کاری بکنند. بعد به یاد کرو کس و بویل و کریتس افتاد... کریتس ممکن بود او را کتک بزند. آدمی بود که به اصول ساده ای اعتقاد داشت و مثل مردم بدوی زندگی می کرد و از زندگی راضی بود. باقی می ماند هنری و پلکا کس. امید زندگی در اینجا بود... و آن این بود که زن کوچک اندام هوکی باز او مداخله نمی کرد. زنان این دو دوست هیچ وجه اشتراکی نداشتند. تندرستی خشونت آمیز یکی و درد وحشتناک دیگری بیش از اندازه با هم مغایرت داشتند، اما با وجود این نوعی غریزة حفظ ذات موجب می شد که خانم ویلکاکس به حکم زن بودن از آرتور متنفر باشد. لابد فکر می کرد که وقتی مردی قتل را با زن خودش شروع می کرد معلوم نبود کی و کجا دست بردارد.
اما برای هنری ویلکاکس چه بهانه ای می توانست بتراشد؟ متوجه وجود یادداشتی که برای پلیس نوشته بود در جیبش شد، اما به هنری که نمی توانست حقیقت را بگوید. هنری هم مانند پلیس حاضر
دوشیزه هیلفه گفته بود: «هیچ دوستی ندارید؟» پناهندگان همیشه دوستانی داشتند. مردم نامه قاچاق می کردند، گذرنامه درست می کردند، به مأمورین رشوه میدادند: در آن دنیای زیر زمینی که به وسعت یک قاره بود همه با هم رفیق بودند. اما در انگلستان هنوز مردم فن کار را فرا نگرفته بودند. آرتور اندیشید که از چه کسی می تواند تقاضا کند چکش را خرد کند؟ از کسبه که نمی توانست. از وقتی که تنها زندگی می کرد با دکانهای مختلف فقط از طریق خانم صاحبخانه رابطه داشت. آن روز مجددا به یاد دوستان سابقش افتاد. به ذهن آنا هیلفه خطور نکرده بود که یک پناهنده هم ممکن است دوست و رفیق نداشته باشد. پناهنده همواره دسته دارد، یا نژاد دارد. به یاد پری و وین افتاد. حتی اگر راهی برای یافتن ایشان پیدا می کرد امکان نداشت چنین کاری بکنند. بعد به یاد کرو کس و بویل و کریتس افتاد... کریتس ممکن بود او را کتک بزند. آدمی بود که به اصول ساده ای اعتقاد داشت و مثل مردم بدوی زندگی می کرد و از زندگی راضی بود. باقی می ماند هنری و پلکا کس. امید زندگی در اینجا بود... و آن این بود که زن کوچک اندام هوکی باز او مداخله نمی کرد. زنان این دو دوست هیچ وجه اشتراکی نداشتند. تندرستی خشونت آمیز یکی و درد وحشتناک دیگری بیش از اندازه با هم مغایرت داشتند، اما با وجود این نوعی غریزة حفظ ذات موجب می شد که خانم ویلکاکس به حکم زن بودن از آرتور متنفر باشد. لابد فکر می کرد که وقتی مردی قتل را با زن خودش شروع می کرد معلوم نبود کی و کجا دست بردارد.
اما برای هنری ویلکاکس چه بهانه ای می توانست بتراشد؟ متوجه وجود یادداشتی که برای پلیس نوشته بود در جیبش شد، اما به هنری که نمی توانست حقیقت را بگوید. هنری هم مانند پلیس حاضر