امضا کنید .»
پناهندگان خارجی انواع راهها سر زبانشان بود. برای ادامه زندگی چاره ای نداشتند. رو به این فکر افتاد که اگر در باره پول از او سؤال کند لابد به همین سهولت جوابش را می دهد. خود را همچون کودکی راه گم کرده میدید که بزرگتری را می یابد و دستش را می گیرد و آن دست با فهم درد او به خانه هدایتش می کند ... از آن سانسورچی تصوری که بر مکالماتشان سایه انداخته بود کفرش در آمد. گفت: «در روز نامه ها هیچ خبری نبود.»
«هیچ.»
«من نامه ای به پلیس نوشتم.»
دوشیزه هیلفه گفت: «وای! نباید چنین کاری می کردید. به پست هم دادید؟ »
«نه.»
«پس صبر کنید؛ شاید احتیاجی نباشد. حالا کمی صبر کنید ببینید چه می شود.»
«فکر می کنید اگر به بانک بروم خطری داشته باشد؟»
«وای که چقدر نادانید. چقدر بی خبرید. معلوم است که نباید به بانک بروید؛ حتما آنجا منتظر شما هستند.»
«پس چه جور زندگی کنم...؟»
«هیچ دوستی ندارید که چک شما را خرد کند؟»
ناگهان آرتور رو احساس کرد که نمی خواهد به دوشیزه هیلقه اعتراف کند که هیچ دوستی ندارد. گفت: «چرا. چرا. این کار را می توانم بکنم.»
دوشیزه هیلفه با صدای بسیار ملایمی که برای شنیدن آن آرتور رو به گوش خود فشار آورد، گفت: «خوب، پس ... آفتابی نشوید.»
«آفتابی نمی شوم.»
دوشیزه هیلفه گوشی را گذاشته بود. آرتور رو نیز گوشی را
پناهندگان خارجی انواع راهها سر زبانشان بود. برای ادامه زندگی چاره ای نداشتند. رو به این فکر افتاد که اگر در باره پول از او سؤال کند لابد به همین سهولت جوابش را می دهد. خود را همچون کودکی راه گم کرده میدید که بزرگتری را می یابد و دستش را می گیرد و آن دست با فهم درد او به خانه هدایتش می کند ... از آن سانسورچی تصوری که بر مکالماتشان سایه انداخته بود کفرش در آمد. گفت: «در روز نامه ها هیچ خبری نبود.»
«هیچ.»
«من نامه ای به پلیس نوشتم.»
دوشیزه هیلفه گفت: «وای! نباید چنین کاری می کردید. به پست هم دادید؟ »
«نه.»
«پس صبر کنید؛ شاید احتیاجی نباشد. حالا کمی صبر کنید ببینید چه می شود.»
«فکر می کنید اگر به بانک بروم خطری داشته باشد؟»
«وای که چقدر نادانید. چقدر بی خبرید. معلوم است که نباید به بانک بروید؛ حتما آنجا منتظر شما هستند.»
«پس چه جور زندگی کنم...؟»
«هیچ دوستی ندارید که چک شما را خرد کند؟»
ناگهان آرتور رو احساس کرد که نمی خواهد به دوشیزه هیلقه اعتراف کند که هیچ دوستی ندارد. گفت: «چرا. چرا. این کار را می توانم بکنم.»
دوشیزه هیلفه با صدای بسیار ملایمی که برای شنیدن آن آرتور رو به گوش خود فشار آورد، گفت: «خوب، پس ... آفتابی نشوید.»
«آفتابی نمی شوم.»
دوشیزه هیلفه گوشی را گذاشته بود. آرتور رو نیز گوشی را