نام کتاب: وزارت ترس
آرتور رو هیچ حقی به گرفتن این شماره ندارد. «اینجا مؤسسیه مادران آزاد است. شما که هستید؟»
«می خواهم با دوشیزه هیلفه صحبت کنم.»
«اسمتان؟»
«یکی از دوستانشان.» صدای گلو صاف کردنی که حکایت از عدم رضایت می کرد در گوشی پیچید. آرتور رو با خشونت گفت:
خواهش می کنم مرا وصل کنید و بلافاصله صدایی شنید که اگر چشمانش را روی هم می گذاشت و اتاقک تلفن را بر می چید و محله هولبورن را ویران می کرد می توانست یقین کند که صدای زن اوست. در واقع هیچ شباهتی نبود، اما آنقدر میان حرف زدن او با یک زن فاصله افتاده بود (البته به استثناء زن صاحبخانه و دختران فروشنده پشت بساطها) که هر صدای زنانه ای او را به یاد زنش می انداخت... «بفرمایید. شما که هستید؟»
«شما دوشیزه هیلفه هستید؟»
«بله. شما که هستید؟»
آرتور رو گفت: «من رو هستم.» و چنان گفت که گویی نامش یک کامیون بار است.
چنان سکوت طولانی شد که رو پنداشت دوشیزه هیلفه گوشی را گذاشته است. به شتاب گفت: «الو. پای تلفنید؟»
«بله.»
«می خواستم با شما حرف بزنم.»
«نباید تلفن می کردید.»
«کسی را ندارم که به او تلفن کنم - به جز برادر شما. او هم هست؟»
«نه.»
«شنیدید چه شد؟»
«برایم گفت.»
«شما انتظار چیزی را داشتید. این طور نیست؟»

صفحه 87 از 279