هوایی در ذهن مجسم کرد که وقتی همه چیز آرام بود بیهوده ایراد می گرفت و به او می خندیدند و وقتی آژیر می زدند می ترسید اما لباس یکسره می پوشید که اندازه اش نبود و کلاه خودی بر سر می گذاشت که برایش گشاد بود... اندیشید که لعنت بر شیطان، من هر چه توانستم کوشیدم که در ارتش قبولم کنند. اگر به درد ارتش نمی خورم که تقصیر من نیست. در مورد دفاع ملی هم آن کارمندان و موجودات از خود راضی و بیکاره مرا نخواستند، یعنی بعد که فهمیدند توقیف و زندانی بوده ام. حتی در آسایشگاه بودن هم کسر شأن دفاع ملی بود.
و حالا بکلی مرا از جنگ خودشان بیرون انداخته اند. می خواهند مرا به جرم قتلی که مرتکب نشده ام بگیرند. با این سوابق که دارم چه فرصت دفاعی به من می دهند؟
اندیشید که: چرا بیخود راجع به آن کیک به خودم دردسر بدهم؟ هیچ دخلی به من ندارد؛ جنگ خودشان است، جنگ من که نیست. چرا آنقدر پنهان نشوم تا همه چیز تمام شود (مسلما در مدت جنگ قتل می خوابد). جنگ من که نیست. مثل این است که من به صف آتش سکندری خورده ام. همین و بس. من از لندن می روم و باقی را می سپرم به دست احمق ها تا بمیرند... ممکن است در آن کیک هیچ جیز مهمی نبوده. ممکن است فقط یک کلاه کاغذی در آن بوده یا یک جمله شعاری یا یک سکه شش پنسی که خوشبختی می آورد... شاید آن قوزی هیچ منظوری نداشته. شاید طعم چای را تصور کرده بودم. شاید تمام آنچه دیده ام اشتباه بوده است. انفجار بمب غالبا تصورات عجیبی به وجود می آورد و مسلما خارج از قوه انفجار نبود که مغزی را به لرزه در آورد که بالفعل دچار گرفتاریهایی بود...
چنانکه گویی می خواست از شر مرد پر چانه ای که کنار او راه می رفت و چیزهایی می گفت که او هیچ علاقه ای به آنها نداشت، فرار کند به شتاب خود را به اتاقک تلفنی افکند و شماره ای گرفت. صدای استوار بیوه زن محترمی چنان او را پای تلفن کوبید که گفتی
و حالا بکلی مرا از جنگ خودشان بیرون انداخته اند. می خواهند مرا به جرم قتلی که مرتکب نشده ام بگیرند. با این سوابق که دارم چه فرصت دفاعی به من می دهند؟
اندیشید که: چرا بیخود راجع به آن کیک به خودم دردسر بدهم؟ هیچ دخلی به من ندارد؛ جنگ خودشان است، جنگ من که نیست. چرا آنقدر پنهان نشوم تا همه چیز تمام شود (مسلما در مدت جنگ قتل می خوابد). جنگ من که نیست. مثل این است که من به صف آتش سکندری خورده ام. همین و بس. من از لندن می روم و باقی را می سپرم به دست احمق ها تا بمیرند... ممکن است در آن کیک هیچ جیز مهمی نبوده. ممکن است فقط یک کلاه کاغذی در آن بوده یا یک جمله شعاری یا یک سکه شش پنسی که خوشبختی می آورد... شاید آن قوزی هیچ منظوری نداشته. شاید طعم چای را تصور کرده بودم. شاید تمام آنچه دیده ام اشتباه بوده است. انفجار بمب غالبا تصورات عجیبی به وجود می آورد و مسلما خارج از قوه انفجار نبود که مغزی را به لرزه در آورد که بالفعل دچار گرفتاریهایی بود...
چنانکه گویی می خواست از شر مرد پر چانه ای که کنار او راه می رفت و چیزهایی می گفت که او هیچ علاقه ای به آنها نداشت، فرار کند به شتاب خود را به اتاقک تلفنی افکند و شماره ای گرفت. صدای استوار بیوه زن محترمی چنان او را پای تلفن کوبید که گفتی