افسر پلیس که لباس شخصی پوشیده بود بی صبری می کرد. پیدا بود که تمام کلمات روزنامه اش را خوانده بود چون روزنامه هنوز در همان محل اولی باز بود. ساعت ده و پنج دقیقه را نشان می داد. رو کاتالوگی را بست، و به کوچه رفت.
افسر پلیس گفت: «ببخشید.» و قلب رو فرو ریخت.
«بله؟»
«کبریتم را فراموش کرده ام.»
رو گفت: «این قوطی مال شما.»
«با این کمیابی چنین کاری نمی توانم بکنم.» از بالای شانه رو به آن سوی کوچه به محل صندوق پس انداز نگاه کرد که صندوقها بواسطه خراب شدن دیوار مثل گورستان لاتین ها سر پا ایستاده بودند و بعد همچنان با نگاه مرد پیری را دنبال کرد که چتر به دست از کنار در رنیت گذشت:
رو پرسید: «انتظار کسی را دارید؟»
کارآگاه با دستپاچگی گفت:«اوه، بله. منتظر یکی از دوستانم هستم.دیر کرده است .»
«صبح به خیر.»
«صبح به خیر، آقا.» گفتن «آقا» اشتباه آشکاری بود: مثل همان صفحه عوض نشدنی دیلی میرور و کلاه لبه دار که خیلی رسمی گذارده شده بود. رو اندیشید که دیگر مأموران خوبشان را دنبال قتل نمی فرستند، و در ذهن باز دندان بر قتل فشرد.
بعد چه؟ متوجه شد که بار چندم است حسرت دوستی هنری ویلکاکس را می خورد. افرادی هستند که داوطلبانه در صحرا زندگی می کنند، اما این گونه افراد خدایی دارند که با او راز و نیاز می کنند . مدت ده سال بود که آرتور رو احساس احتیاج به دوست نکرده بود - یک زن می توانست شامل عدة نامحدودی دوست باشد. نمیدانست در مدت جنگ هنری کجا بوده است. پری را یقین داشت که حتما وارد ارتش شده. همین طور کریتس را. هنری را به صورت نگهبان حمله
افسر پلیس گفت: «ببخشید.» و قلب رو فرو ریخت.
«بله؟»
«کبریتم را فراموش کرده ام.»
رو گفت: «این قوطی مال شما.»
«با این کمیابی چنین کاری نمی توانم بکنم.» از بالای شانه رو به آن سوی کوچه به محل صندوق پس انداز نگاه کرد که صندوقها بواسطه خراب شدن دیوار مثل گورستان لاتین ها سر پا ایستاده بودند و بعد همچنان با نگاه مرد پیری را دنبال کرد که چتر به دست از کنار در رنیت گذشت:
رو پرسید: «انتظار کسی را دارید؟»
کارآگاه با دستپاچگی گفت:«اوه، بله. منتظر یکی از دوستانم هستم.دیر کرده است .»
«صبح به خیر.»
«صبح به خیر، آقا.» گفتن «آقا» اشتباه آشکاری بود: مثل همان صفحه عوض نشدنی دیلی میرور و کلاه لبه دار که خیلی رسمی گذارده شده بود. رو اندیشید که دیگر مأموران خوبشان را دنبال قتل نمی فرستند، و در ذهن باز دندان بر قتل فشرد.
بعد چه؟ متوجه شد که بار چندم است حسرت دوستی هنری ویلکاکس را می خورد. افرادی هستند که داوطلبانه در صحرا زندگی می کنند، اما این گونه افراد خدایی دارند که با او راز و نیاز می کنند . مدت ده سال بود که آرتور رو احساس احتیاج به دوست نکرده بود - یک زن می توانست شامل عدة نامحدودی دوست باشد. نمیدانست در مدت جنگ هنری کجا بوده است. پری را یقین داشت که حتما وارد ارتش شده. همین طور کریتس را. هنری را به صورت نگهبان حمله