مرطوب پر بود به پیش می خزید. حتی اینکه آقای رنیت او را رها کرده بود باعث شد که رو احساس بی اعتنایی بیشتری نسبت به خود بکند.
زمانی بود که رو دوستانی داشت. عده زیادی نبودند، چون رو اجتماعی نبود، اما به همان دلیل با آن چند دوست عمیقانه دوستی داشت. در مدرسه سه نفر بودند: امیدها و بیسکویت و آرزوهای بی حدشان مشترک بود. اما اکنون نه نام آن سه نفر را به یاد داشت نه صورتشان را. یک روز مردی با موی خاکستری ناگهان در پیکادیلی سیر کوس او را مخاطب قرار داده بود. آن مرد گلی به یقه نیم تنه اش زده بود و جلیقه دو طرفه ای پوشیده بود و رفتار از خود راضی و نو کیسه ای داشت. ناشناس گفت: «عجب، تو بوژی نیستی؟» و آرتور را به بار هتل پیکادیلی برد. در حالی که آرتور در ذهن خود جستجو می کرد که شاید در کلاس پایینتر در مدرسه شاگردی را با شلوار کوتاه یا مخصوص فوتبال پر از مرکب یا گل در نظر آورد که با این مرد خوش ظاهر ارتباط داشته باشد که اکنون بیهوده می کوشید یک اسکناس پنج لیره ای از او وام بگیرد و بعد به بهانه سر زدن به مستراح او را گذاشت و دیگر باز نیامد و پرداخت پول مشروب را بر عهده بوژی گذاشت.
دوستان جدیدتری هم داشت: شاید پنج - شش نفر می شدند. اما بعد زن گرفت و دوستان او دوستان زنش شد، ند، تا حدی که بیش از او با زنش دوست بودند. نام کریتس، کرو کس، پری و وین ... طبعا این دوستان پس از بازداشت او ناپدید شده بودند: فقط هنری ویلکاکس ابله بینوا باقی مانده بود، چون او می گفت: «من میدانم که تو بی گناهی. تو آزارت به گنجشک هم نمی رسد. » - همان جمله شوم که بیش از حد در باره او گفته شده بود. به یاد داشت که وقتی گفته بود «من بی گناه نیستم، زنم را من کشتم.» ویلکاکس چگونه به او نگر یسته بود. بعد از آن دیگر از ویلکاکس و زن کوچک اندام مسلط او هم که هوکی بازی می کرد اثری باقی نماند.
زمانی بود که رو دوستانی داشت. عده زیادی نبودند، چون رو اجتماعی نبود، اما به همان دلیل با آن چند دوست عمیقانه دوستی داشت. در مدرسه سه نفر بودند: امیدها و بیسکویت و آرزوهای بی حدشان مشترک بود. اما اکنون نه نام آن سه نفر را به یاد داشت نه صورتشان را. یک روز مردی با موی خاکستری ناگهان در پیکادیلی سیر کوس او را مخاطب قرار داده بود. آن مرد گلی به یقه نیم تنه اش زده بود و جلیقه دو طرفه ای پوشیده بود و رفتار از خود راضی و نو کیسه ای داشت. ناشناس گفت: «عجب، تو بوژی نیستی؟» و آرتور را به بار هتل پیکادیلی برد. در حالی که آرتور در ذهن خود جستجو می کرد که شاید در کلاس پایینتر در مدرسه شاگردی را با شلوار کوتاه یا مخصوص فوتبال پر از مرکب یا گل در نظر آورد که با این مرد خوش ظاهر ارتباط داشته باشد که اکنون بیهوده می کوشید یک اسکناس پنج لیره ای از او وام بگیرد و بعد به بهانه سر زدن به مستراح او را گذاشت و دیگر باز نیامد و پرداخت پول مشروب را بر عهده بوژی گذاشت.
دوستان جدیدتری هم داشت: شاید پنج - شش نفر می شدند. اما بعد زن گرفت و دوستان او دوستان زنش شد، ند، تا حدی که بیش از او با زنش دوست بودند. نام کریتس، کرو کس، پری و وین ... طبعا این دوستان پس از بازداشت او ناپدید شده بودند: فقط هنری ویلکاکس ابله بینوا باقی مانده بود، چون او می گفت: «من میدانم که تو بی گناهی. تو آزارت به گنجشک هم نمی رسد. » - همان جمله شوم که بیش از حد در باره او گفته شده بود. به یاد داشت که وقتی گفته بود «من بی گناه نیستم، زنم را من کشتم.» ویلکاکس چگونه به او نگر یسته بود. بعد از آن دیگر از ویلکاکس و زن کوچک اندام مسلط او هم که هوکی بازی می کرد اثری باقی نماند.