مدت درازی بی آنکه حرکتی کنند یا چیزی بگویند همان گونه نشستند: به کناره کار پر محنت خود رسیده بودند: مثل دو کوہ پیما که پس از رسیدن به قله کوه تازه جلگه خطرناک وسیع را زیر پای خود می بینند. ناگزیر بودند که همه عمر با دقت قدم بردارند و هرگز جمله ای بر زبان نیاورند مگر آنکه دوباره درباره آن فکر کرده باشند: بایست مثل دو دشمن یکدیگر را می پاییدند چون دل به یکدیگر باخته بودند. دیگر هرگز نمی توانستند بدانند که نترسیدن از باز شدن مشت چه معنی دارد. این اندیشه نیز به ذهن رو خطور کرد که شاید اگر کسی غم زندگان را به حد کافی می خورد گناهش نزد مردگان نیز آمرزیده میشد.
از راه آزمایش جمله ای بر زبان آورد: «عزیزم، جانم، خینی خوشبختم.» و با مهر فراوان جواب فوری اما دست به عصای آنا را شنید: «من هم همین طور.» و به نظر رو چنین رسید که بالاخره شاید در معنی خوشبختی هم بتوان مبالغه کرد...
پایان
از راه آزمایش جمله ای بر زبان آورد: «عزیزم، جانم، خینی خوشبختم.» و با مهر فراوان جواب فوری اما دست به عصای آنا را شنید: «من هم همین طور.» و به نظر رو چنین رسید که بالاخره شاید در معنی خوشبختی هم بتوان مبالغه کرد...
پایان