نام کتاب: وزارت ترس
دل رو بیدار شد که شاید آنا در وسط حمله هوایی بیرون دویده جاودانه مفقود شده باشد. اگر مردی عاشق زنی باشد نمی تواند آرزو کند که آن زن همه عمر پایبند مرد قاتلی باشد.
اما آنا آنجا بود - نه آنجا که رو او را پشت سر گذارده بود، بلکه در اتاق خواب که هردو هیلفه را در خواب تماشا کرده بودند. آنا روی صورت در بستر افتاده دستهایش را مشت کرده بود. رو گفت: «آنا.»
آنا رویش را روی بالش گرداند. معلوم بود که گریه می کرده . و چهره اش مثل چهره کودکان نومید و تلخ بود. عشقی عظیم نسبت به آنا در دل رو زبانه کشید و مهر فوق العاده و حاجت محافظت و نگاهداری او به هر قیمت که باشد از دنبال آمد. آنا دلش خواسته بود که رو بی خبر و معصوم و سعادتمند باشد... آنا دیگبی را دوست داشته بود... اکنون رو احساس می کرد تکلیف او این است که همان دیگبی را به آنا برساند... نرم گفت: «برادرت مرد. خودش را با تیر زد.» اما در چهره آنا تغییری پدیدار نشد. چنان بود که گویی هیچ چیز آن برای او واجد معنی نبود - همه آن وجود آکنده از خشونت و بی لطفی و شقاوت و جوانی از میان رفته بود بی آنکه توجهی به او داشته باشد. آنا با شور و دغدغه وحشتناکی پرسید:
« به تو چه گفت؟»
رو گفت: «پیش از آنکه به او برسم مرده بود. همینکه چشمش به من افتاد فهمید که بازی را باخته است.»
شور و دغدغه از چهره آنا رفت. تنها چیزی که باقی ماند همان حال گرفته بود که رو قبلا هم دیده بود - حال گرفته کسی که مداوم مراقب پناه دادن و در امان نگاه داشتن او باشد... رو کنار تخت نشست و دست بر شانه آنا نهاد. گفت: « عزیزم. آنا جانم. چقدر دوستت دارم.» از جانب هر دو تعهد می کرد که یک عمر با دروغ زندگی کنند. اما فقط خودش بر آن آگاهی داشت.
آنا گفت: «من هم، من هم خیلی دوستت دارم.»

صفحه 278 از 279