بگویی: گذشته ام را نمی خواهم. آینده ام را بگویید .»
سینکلر کشیش هم به یادش آمد. با نوعی احساس مسئولیت آن اتومبیل کهنه و اسقاط را که روی شنهای تر در تیمارستان ایستاده بود به خاطر آورد. باید هر چه زودتر به پرنتیس تلفن می کرد. احتمال می رفت که سینکلر نسخه مثبت از آن فیلم داشته باشد ...
«و بعد هم، قوز بالای قوز یعنی آنا. آخر چطور ممکن است زنی پیدا شود تو را دوست بدارد؟» هیلفه از ته دل فریاد میزد: «کجا داری می روی؟»
«باید به پلیس تلفن کنم.»
«نمی توانی پنج دقیقه به من مهلت بدهی؟»
رو گفت: «نه . اوه، نه. غیر ممکن است.» جریان تناوب و توالی حافظه کامل شده بود. اکنون رو همان چیزی شده بود که دیگبی دلش می خواست؛ یعنی انسان کامل. اکنون مغز او هر چیز را که وقتی در خود داشت باز در تصرف ارادی داشت. ویلی هیلفه صدایی کرد مثل اینکه بخواهد استفراغ کند. به شتاب به طرف آبریزگاه ها روانه شد، در حالی که دست دستمال بسته اش را بالا نگاه داشته بود. سنگفرش کف ایستگاه خیس بود هیلفه لیز خورد، اما باز خود را گرفت. شروع کرد به کشیدن در یک مستراح، اما البته در مستراح قفل بود. ظاهرا نمی دانست چه باید بکند: مثل آن بود که احتیاج او به این بود که خود را به پشت دری، یا دیواری یا به داخل سوراخی برساند. رو به طرف رو گرداند و با التماس گفت: «یک سکه به من بدهید.» از همه جا صدای آژیر حمله هوایی برخاست، صدا از همه جا می آمد. مثل آن بود که کف آبریزگاه زیر پایش زوزه می کشید. بوی آمونیاک مثل چیزی که از رؤیا به خاطر مانده باشد به مشام او می رسید. چهره کشیده و سفید هیلفه از او تمنای رحم داشت. باز هم رحم. یک سکه به طرف او گرفت و بعدآن را پرت کردواز پله ها بالارفت:هنوز به
آخر پلکان نرسیده بود که صدای تیر را شنید. برنگشت: یافتن جسد هیلفه را به دیگران واگذاشت.
سینکلر کشیش هم به یادش آمد. با نوعی احساس مسئولیت آن اتومبیل کهنه و اسقاط را که روی شنهای تر در تیمارستان ایستاده بود به خاطر آورد. باید هر چه زودتر به پرنتیس تلفن می کرد. احتمال می رفت که سینکلر نسخه مثبت از آن فیلم داشته باشد ...
«و بعد هم، قوز بالای قوز یعنی آنا. آخر چطور ممکن است زنی پیدا شود تو را دوست بدارد؟» هیلفه از ته دل فریاد میزد: «کجا داری می روی؟»
«باید به پلیس تلفن کنم.»
«نمی توانی پنج دقیقه به من مهلت بدهی؟»
رو گفت: «نه . اوه، نه. غیر ممکن است.» جریان تناوب و توالی حافظه کامل شده بود. اکنون رو همان چیزی شده بود که دیگبی دلش می خواست؛ یعنی انسان کامل. اکنون مغز او هر چیز را که وقتی در خود داشت باز در تصرف ارادی داشت. ویلی هیلفه صدایی کرد مثل اینکه بخواهد استفراغ کند. به شتاب به طرف آبریزگاه ها روانه شد، در حالی که دست دستمال بسته اش را بالا نگاه داشته بود. سنگفرش کف ایستگاه خیس بود هیلفه لیز خورد، اما باز خود را گرفت. شروع کرد به کشیدن در یک مستراح، اما البته در مستراح قفل بود. ظاهرا نمی دانست چه باید بکند: مثل آن بود که احتیاج او به این بود که خود را به پشت دری، یا دیواری یا به داخل سوراخی برساند. رو به طرف رو گرداند و با التماس گفت: «یک سکه به من بدهید.» از همه جا صدای آژیر حمله هوایی برخاست، صدا از همه جا می آمد. مثل آن بود که کف آبریزگاه زیر پایش زوزه می کشید. بوی آمونیاک مثل چیزی که از رؤیا به خاطر مانده باشد به مشام او می رسید. چهره کشیده و سفید هیلفه از او تمنای رحم داشت. باز هم رحم. یک سکه به طرف او گرفت و بعدآن را پرت کردواز پله ها بالارفت:هنوز به
آخر پلکان نرسیده بود که صدای تیر را شنید. برنگشت: یافتن جسد هیلفه را به دیگران واگذاشت.