می گذارند؛ وقتی بچه دقیق به یکی از آنها نگاه کند شکل معینی می بیند(مثلا گلدان گل) و بعد ناگهان کانون دید طفل عوض می شود و در همان تصویر فقط خطوط اولیه صورت آدم را می بیند. دو تصویر متوالیا و متناوبا جای خود را عوض می کنند. ناگهان با کمال وضوح هیلفه را آن گونه دید که در بستر خفته بود؛ پوشش باشکوه و گیرای انسان، در حالی که شدت و خشونت او پنهان شده بود. واقعأ برادر آنا بود. رو باز به طرف دستشویی ها رفت و با صدای پستی که مرد کوچک اندام نشنود گفت: «خیلی خوب. هفت تیر را به تو می دهم.»
هفت تیر را به شتاب در دست هیلفه نهاد.
صدایی از پشت سرش گفت: «تصور می کنم حالا بتوانم بدوم و به قطار برسم. واقعا خیال می کنم بتوانم. شما چه نظری دارید، آقا؟»
هیلفه با شدت گفت: «بد و برو. بدو برو .»
«پس شما هم همین نظر را دارید. بله: شاید.» صدای حرکت در یکی از پله ها آمد و بعد سکوت دست داد.
هیلفه گفت: «البته می توانم حالا تو را بکشم. اما چرا بکشمت؟ کشتن تو خدمتی به وجود توست. و تازه بعد من گرفتار قلتشن های این مملکت می شوم. اما عجیب از تو نفرت دارم.»
«چه گفتید؟» فکر رو نزد هیلفه نبود. اندیشه او میان دو کس که دوست داشت و طرف رحم قرار داده بود تاب می خورد. به نظرش می رسید که هر دو را نابود کرده است.
هیلفه گفت: «همه چیز به بهترین وجهی عمل شده بود، تا وقتی سر و کله تو پیدا شد. چه چیز باعث شد که بروی فالت را بگیری. تو که آینده ای نداشته ای.»
«راست است.» اکنون گاردن پارتی را بخوبی به خاطر می آورد. یادش آمد که دور نرده ها راه می رفت و صدای موسیقی می شنید. خواب عصمت و بی گناهی می دید ... و خانم بلرز در غرفه ای پشت پرده نشسته بود...
میلفه گفت: «و آنوقت درست همان جمله بخصوص را هم
هفت تیر را به شتاب در دست هیلفه نهاد.
صدایی از پشت سرش گفت: «تصور می کنم حالا بتوانم بدوم و به قطار برسم. واقعا خیال می کنم بتوانم. شما چه نظری دارید، آقا؟»
هیلفه با شدت گفت: «بد و برو. بدو برو .»
«پس شما هم همین نظر را دارید. بله: شاید.» صدای حرکت در یکی از پله ها آمد و بعد سکوت دست داد.
هیلفه گفت: «البته می توانم حالا تو را بکشم. اما چرا بکشمت؟ کشتن تو خدمتی به وجود توست. و تازه بعد من گرفتار قلتشن های این مملکت می شوم. اما عجیب از تو نفرت دارم.»
«چه گفتید؟» فکر رو نزد هیلفه نبود. اندیشه او میان دو کس که دوست داشت و طرف رحم قرار داده بود تاب می خورد. به نظرش می رسید که هر دو را نابود کرده است.
هیلفه گفت: «همه چیز به بهترین وجهی عمل شده بود، تا وقتی سر و کله تو پیدا شد. چه چیز باعث شد که بروی فالت را بگیری. تو که آینده ای نداشته ای.»
«راست است.» اکنون گاردن پارتی را بخوبی به خاطر می آورد. یادش آمد که دور نرده ها راه می رفت و صدای موسیقی می شنید. خواب عصمت و بی گناهی می دید ... و خانم بلرز در غرفه ای پشت پرده نشسته بود...
میلفه گفت: «و آنوقت درست همان جمله بخصوص را هم