نام کتاب: وزارت ترس
رو به فکر موش مرده و مرد پلیس افتاد و بعد به همه طرف نگاه کرد و در چهره مردم در محکمه شلوغ همه جا باز تاب حالت وحشتناک رحم را دید: چهرۀ قاضی خمیده بود، اما رو می توانست آثار رحم را حتی در انگشتان پیر قاضی که با قلم بازی می کردند باز بیند. دلش می خواست به همه اخطار کند - به من رحم مکنید. رحم ظلم است. رحم وجود آدمی را در هم می کوبد. وقتی رحم در اطراف بخزد عشق هم در امان نمی ماند.
و صدا باز بلند شد که: «آنا...» و صدای دیگری با اندوه دور و بی حد و بی غایت در کناره هشیاری برخاست که: «و من ممکن بود بتوانم سوار قطار ساعت6:15 بشوم.» جریان هولناک ارتباط یافتن درون و برون ادامه یافت. کلیسایی که بدان می رفت زمانی ارزش پشیمانی و توبه را به او آموخته بود، اما توبه ارزشی داشت که مخصوص شخص تائب بود. به نظر رو چنین می آمد که هیچ قربانی و ایثاری نبود که بتواند گناه او را نزد مرده تقلیل و تخفیف دهد . مردگان از دسترس گناهکاران بیرون بودند. رو علاقه ای به نجات بخشیدن روح خود نداشت، می خواست در اصل گناه نکرده بود.
باز صدا بلند شد که: «چه کار می خواهی بکنی؟» مغز رو از سفر طولانی که کرده بود در جا می لرزید؛ چنان بود که گفتی از دالانی بی انتها به طرف مردی به نام دیگبی سرازیر شده است.و آن مرد آنهمه به او شبیه بودو با وجود این خاطرات دیگرگونه ای داشت . صدای دیگبی را می شنید که می گفت: «چشمانت را ببند...» اتاقهایی بود پر از گل و صدای آب فواره به گوش می رسید، و آنا کنار او نشسته بود؛ التهاب آنا کشیده بود و خود مراقب نشسته می خواست مانع بازگشت حافظه او شود. رو می گفت: «البته برادری داری... یادم هست...»
صدای دیگری گفت: «دارد آرامتر می شود. تصور می کنید بمباران تمام شد؟»
مثل یکی از آن مجموعه تصاویر متغیر بود که در مجلات کودکان

صفحه 274 از 279