نام کتاب: وزارت ترس
«زنم را؟» رو از پله ها برگشت. دیگر نمی توانست فرار کند . سالهای فراموش شده میان دستشویی ها انتظار او را می کشیدند . نومیدانه پرسید: «مگر من زن دارم؟»
هیلفه گفت: «زن داشتید. مگر حالا یادتان نیست؟ زهر ش دادید. » باز خنده را سر داد. «آلیس جانتان.»
مرد کوچک اندام گفت: «چه شب بدی.» گوشش هیچ نمی شنید مگر صدای نامرتب بمب افکنهای بالای سرش را.
هیلفه گفت: «به جرم قتل محاکمه ات کردند و فرستادندت به تیمارستان. توی تمام روزنامه ها نوشته بود. می خواهید تاریخهایش را هم بگویم...»
مرد کو چک اندام ناگهان رو به ایشان کرد و دستهایش را در از کرد و با حال التماس و با صدای انباشته از اشک گفت: «دیگر من به ایمبلدون نمی رسم؟» از میان گرد و غبار نور سفید درخشانی به چشم ایشان خورد و از میان سقف بی شیشه ایستگاه و برق شعله به شکل زیبایی پایین می ریخت.
این نخستین حمله هوایی نبود که رو گرفتار آن شده بود. صدای پای خانم پورویس را می شنید که رختخواب به بغل از پله ها پایین می آمد: تصویر خلیج ناپل بر دیوار بود و کتاب «دکان عجایب» روی تاقچه . کوچه گیلفورد بازوان کو چکش را از هم گشوده به استقبال او آمده بود، و رو از نو به خانه رفته بود. اندیشید که : این بمب چه چیزرا منهدم می کند؟ شاید اگر بختمان بگوید دکان گل فروشی نزدیک طاق مرمر از بین می رود و شراب فروشی هلال آدلاید یا گوشه کوچه کوبک که من ساعتها و سالها می ایستادم و انتظار می کشیدم... خیلی جاها بود که پیش از برقراری صلح بایست خراب می شد.
صدایی گفت: «حالا برو پیش آنا.» و رو از میان داخل تیره و آبی رنگ ساختمان به مردی نگاه کرد که کنار دستشویی ها ایستاده و به او می خندید.
«آنا امیدوار بود که هیچ وقت گذشته به یادت نیاید.»

صفحه 273 از 279