هر حال متشکر می شدم. شاید خودم را با تیر می زدم. اما حالا سرش برابر آینه کم قیمت بالا و پایین می رفت - حالا مفت و مجانی به شما می گویم.»
رو گفت: «من نمی خواهم بشنوم.» و رو از او گرداند. مرد بسیار کوچک اندامی از بالای پلکان سرازیر شد و به طرف آبریزگاه رفت. کلاهش آنقدر گشاد بود که تا روی گوشهایش آمده بود. و آنقدر مستقیم بود که گویی با تراز صافش کرده بود. مرد گفت: «چه شب بدی. چه شب بدی.» رنگش پریده بود و قیافه او حاکی از ناخرسندی و از جا جستگی بود. همین که رو به پلکان رسید بمب سنگینی فرو افتاد که هوا را مثل موتور از پیش خود می راند. مرد کوچک اندام به شتاب تکمه هایش را انداخت و چنان مچاله شد که گفتی میخواست پرواز کند. هیلفه روی لبه دستشویی نشسته لبخند تلخ غمزده ای بر لب داشت، چنانکه گویی صدای دوستی را که جاودان از او دور می شد می شنید. رو بر پله آخر ایستاده انتظار می کشید و قطار سریع السیر بالای سرشان می غرید و مرد کوچک اندام برابر آبریزگاه خود را کوچکتر و کوچکتر می کرد. صدا رو به نقصان نهاد، و آنگاه زمین زیر پایشان براثر انفجار دوردست لرزید. جز از صدای ریختن خاک پله ها صدایی نمی آمد. به حال ثابت مخصوص عکسبرداری، ایستاده و نشسته و مچاله انتظار می کشیدند. اگر این بمب نزدیکتر به زمین خورده بود ایشان را نابود کرده بود. اما این بمب هم گذشت و صدایش کم شد و قدری دور تر منفجر شد.
مرد کوچک اندام گفت: «کاش بس می کردند.» و تمام سیفو نهای مستراح به کار افتادند. گرد و غبار مثل دود بالای پله ها جمع بود و بوی داغ فلز بر بوی آمونیاک چیره شد. رو از پله ها بالا رفت.
هیلفه گفت: «کجا می روید؟» و بعد با شدت و حدت فریاد زد: «پیش پلیس؟» و چون رو جواب نداد، از پهلوی دستشویی راه افتاد. گفت: «به این زودی نمی شود بروید، اول باید شرح زندگی زنتان را بشنوید.»
رو گفت: «من نمی خواهم بشنوم.» و رو از او گرداند. مرد بسیار کوچک اندامی از بالای پلکان سرازیر شد و به طرف آبریزگاه رفت. کلاهش آنقدر گشاد بود که تا روی گوشهایش آمده بود. و آنقدر مستقیم بود که گویی با تراز صافش کرده بود. مرد گفت: «چه شب بدی. چه شب بدی.» رنگش پریده بود و قیافه او حاکی از ناخرسندی و از جا جستگی بود. همین که رو به پلکان رسید بمب سنگینی فرو افتاد که هوا را مثل موتور از پیش خود می راند. مرد کوچک اندام به شتاب تکمه هایش را انداخت و چنان مچاله شد که گفتی میخواست پرواز کند. هیلفه روی لبه دستشویی نشسته لبخند تلخ غمزده ای بر لب داشت، چنانکه گویی صدای دوستی را که جاودان از او دور می شد می شنید. رو بر پله آخر ایستاده انتظار می کشید و قطار سریع السیر بالای سرشان می غرید و مرد کوچک اندام برابر آبریزگاه خود را کوچکتر و کوچکتر می کرد. صدا رو به نقصان نهاد، و آنگاه زمین زیر پایشان براثر انفجار دوردست لرزید. جز از صدای ریختن خاک پله ها صدایی نمی آمد. به حال ثابت مخصوص عکسبرداری، ایستاده و نشسته و مچاله انتظار می کشیدند. اگر این بمب نزدیکتر به زمین خورده بود ایشان را نابود کرده بود. اما این بمب هم گذشت و صدایش کم شد و قدری دور تر منفجر شد.
مرد کوچک اندام گفت: «کاش بس می کردند.» و تمام سیفو نهای مستراح به کار افتادند. گرد و غبار مثل دود بالای پله ها جمع بود و بوی داغ فلز بر بوی آمونیاک چیره شد. رو از پله ها بالا رفت.
هیلفه گفت: «کجا می روید؟» و بعد با شدت و حدت فریاد زد: «پیش پلیس؟» و چون رو جواب نداد، از پهلوی دستشویی راه افتاد. گفت: «به این زودی نمی شود بروید، اول باید شرح زندگی زنتان را بشنوید.»