می کنید خیلی باما فرق دارید؟»
«بله.»
هیلفه گفت: «من به چنین فرقی اعتقاد ندارم. می دانم که ما خودمان با جاسوسها چه می کنیم. خیال می کنند می توانند مرا به حرف بیاورند، به حرف هم خواهند آورد.» باز آن جمله کودکانه را نومیدانه تکرار کرد: «معامله می کنم.» باور کردنی نبود که چنین موجود ظریف و خوش قیافه و کودک واری مسئول قتل آنهمه هم نوع باشد. با اصرار ادامه داد: «آقای رو، من حافظه شما را پس می دهم، هیچ کس نیست که این کار را بکند.»
رو گفت: «آنا»
«آنا هیچ وقت به شما نمی گوید. اصلا آنا گذاشت من فرار کنم برای همین که حرف نزنم... چون من گفته بودم که به شما خواهم گفت. آنا دلش می خواهد شما را همین طور که هستید نگاه دارد.»
رو پرسید: «مگر گذشته من این قدر خراب است؟»
ترس و کنجکاوی مقاومت ناپذیری بر او مستولی شده بودند.دیگبی در گوش او می_ گفت که اکنون می تواند بار دیگر انسان کامل بشود: اما صدای خوش آنا او را پرهیز می داد: آنهمه سالهای فراموش شده و بیست سال تجربه از دست رفته رایگان به او هدیه می شد. سینه اش باید می شکافت تا برای تجارب بیشتری جا باز کند. پیش رو نگاه کرد و خواند: «معالجه بیماریهای مقا...» در آن سوی هشیاری صدای توپهای محافظ بلند بود.
هیلفه شکلکی در آورد. گفت: «خراب؟ این چه حرفی است بر عکس خیلی مهم است.»
رو با حال غمزده سرش را جنباند. گفت: «هفت تیر را به تو نمی دهم.»
ناگهان هیلفه زد زیر خنده. دو طرف خنده را حمله عصبی و کینه توزی گرفته بود. گفت: «سعی می کردم به شما فرصتی بدهم. اگر هفت تیر را به من داده بودید شاید دلم به حال شما می سوخت. در
«بله.»
هیلفه گفت: «من به چنین فرقی اعتقاد ندارم. می دانم که ما خودمان با جاسوسها چه می کنیم. خیال می کنند می توانند مرا به حرف بیاورند، به حرف هم خواهند آورد.» باز آن جمله کودکانه را نومیدانه تکرار کرد: «معامله می کنم.» باور کردنی نبود که چنین موجود ظریف و خوش قیافه و کودک واری مسئول قتل آنهمه هم نوع باشد. با اصرار ادامه داد: «آقای رو، من حافظه شما را پس می دهم، هیچ کس نیست که این کار را بکند.»
رو گفت: «آنا»
«آنا هیچ وقت به شما نمی گوید. اصلا آنا گذاشت من فرار کنم برای همین که حرف نزنم... چون من گفته بودم که به شما خواهم گفت. آنا دلش می خواهد شما را همین طور که هستید نگاه دارد.»
رو پرسید: «مگر گذشته من این قدر خراب است؟»
ترس و کنجکاوی مقاومت ناپذیری بر او مستولی شده بودند.دیگبی در گوش او می_ گفت که اکنون می تواند بار دیگر انسان کامل بشود: اما صدای خوش آنا او را پرهیز می داد: آنهمه سالهای فراموش شده و بیست سال تجربه از دست رفته رایگان به او هدیه می شد. سینه اش باید می شکافت تا برای تجارب بیشتری جا باز کند. پیش رو نگاه کرد و خواند: «معالجه بیماریهای مقا...» در آن سوی هشیاری صدای توپهای محافظ بلند بود.
هیلفه شکلکی در آورد. گفت: «خراب؟ این چه حرفی است بر عکس خیلی مهم است.»
رو با حال غمزده سرش را جنباند. گفت: «هفت تیر را به تو نمی دهم.»
ناگهان هیلفه زد زیر خنده. دو طرف خنده را حمله عصبی و کینه توزی گرفته بود. گفت: «سعی می کردم به شما فرصتی بدهم. اگر هفت تیر را به من داده بودید شاید دلم به حال شما می سوخت. در