نام کتاب: وزارت ترس
چنانکه گویی می خواست دست و رو بشوید، آنگاه آن را به طرف رو پرتاب کرد. رو برچسب خیاط را دید که پارچه کوچک ابریشمی بود و به آستر نیم تنه دوخته شده بود. هیلفه گفت: «عکسها توی شانه همین نیم تنه است.»
شانه نیم تنه پنبه دوزی شده بود.
هیلفه گفت: «چاقو می خواهید؟ چاقوی خودتان را تقدیم می کنم.» و قلمتراش بچگانه را در آورد.
رو شانه را شکافت و از میان پنبه ها یک حلقه فیلم بیرون آورد. کاغذ دور آن را پاره کرد و گوشه ای از فیلم را پدیدار ساخت. گفت : «بله خودش است.»
«حالا هفت تیر را به من بدهید.»
رو آهسته گفت: «من هیچ قولی ندادم.»
هیلفه با نگرانی شدیدی گفت: «اما هفت تیر را که به من می دهید؟»
«نه.»
ناگهان هیلفه و حشت کرد و مبهوت شد: با انگلیسی عالی و در ضمن با تقلید بیان عوام گفت:
«این دیگر بامبول نامردانه بود.»
رو گفت: «این تویی که بارها و بیش از حد تقلب کرده ای.»
هیلفه گفت: «عقل به خرج بدهید. شما خیال می کنید من می خواهم فرار کنم. فکر می کنید اگر من شما را در ایستگاه پدینگتون بکشم می توانم فرار کنم؟ صد متر هم نمی توانم فرار کنم.»
رو پرسید: «پس هفت تیر می خواهی چه کنی؟»
هیلفه با صدای پستی گفت: «می خواهم از دور هم دورتر بروم. دلم نمی خواهد کتکم بزنند.» با حال جدی خم شد و آینه قسمتی از موی لطیف او را نشان داد که مرتب نکرده بود.
«ما اینجا زندانیان را کتک نمی زنیم.»
هیلفه گفت: «نمی زنید؟ واقعا این ادعاها را باور می کنید؟ خیال

صفحه 270 از 279