خانم مسن پرسید: «شما می روید؟»
هیلفه گفت: «من و رفیقم تصمیم گرفتیم امشب را در لندن بمانیم و از بمباران کیف کنیم.»
خانم مسن به نحو مبهمی گفت: «فکرش را بکنید، این باربرها همیشه ساعت حرکت را اشتباه می گویند.»
هیلفه گفت: «شما خیلی لطف دارید.» تعظیمی کرد. «لطف شما مرا از پا انداخت.»
«خیلی متشکرم. حالا می توانم درستش کنم.»
چنان بود که گفتی هیلفه زمام شکست خود را به دست گرفته است. با قصد کامل از سکو بالا رفت و رو مثل پیشخدمت دنبالش بود. عجله مسافرین به پایان رسیده بود. دیگر هیلفه فرصتی برای فرار نداشت. از میان سوراخهای بی شیشه سقف ستاره های ناچیز و سرخ تو پخانه محافظ را می دیدند که یک لحظه می درخشیدند و بعد مثل کبریت خاموش می شدند. سوتی زده شد و قطار بسیار آهسته به حرکت در آمد و خود را از ایستگاه تاریک بیرون کشید مثل آن بود که پاورچین حرکت می کند، هیچ کس جز آن دو و چند باربر در آن حوالی نبود که متوجه حرکت قطار شود. اتاقهای کافه بسته بود، و سر باز مستی تنها در گوشه خراب سکو نشسته میان زانوان خود استفراغ می کرد.
هیلفه پیشاپیش رو از پله به طرف دستشویی پایین می رفت . هیچ کس در آنجا نبود، حتی نگهبان هم به پناهگاه گریخته بود. صدای توپها بلند بود. با بوی گندزدا و لگنهای خاکستری و اعلانات کوچکی که معالجه سریع امراض مقاربتی را و عده می_ کردند تنها مانده بودند . آن ماجرا که رو وقتی با آن تفصیل و جزئیات قهرمانی تصورش را کرده بود در مستراح مردانه پایان می پذیرفت.
هیلفه در آینه دستشویی نگاهی به صورت خود کرد و موی در هم شده اش را مرتب کرد.
رو پرسید: «چکار می کنی؟»
هیلفه گفت: «با خودم خداحافظی می کنم.» نیم تنه اش را در آورد،
هیلفه گفت: «من و رفیقم تصمیم گرفتیم امشب را در لندن بمانیم و از بمباران کیف کنیم.»
خانم مسن به نحو مبهمی گفت: «فکرش را بکنید، این باربرها همیشه ساعت حرکت را اشتباه می گویند.»
هیلفه گفت: «شما خیلی لطف دارید.» تعظیمی کرد. «لطف شما مرا از پا انداخت.»
«خیلی متشکرم. حالا می توانم درستش کنم.»
چنان بود که گفتی هیلفه زمام شکست خود را به دست گرفته است. با قصد کامل از سکو بالا رفت و رو مثل پیشخدمت دنبالش بود. عجله مسافرین به پایان رسیده بود. دیگر هیلفه فرصتی برای فرار نداشت. از میان سوراخهای بی شیشه سقف ستاره های ناچیز و سرخ تو پخانه محافظ را می دیدند که یک لحظه می درخشیدند و بعد مثل کبریت خاموش می شدند. سوتی زده شد و قطار بسیار آهسته به حرکت در آمد و خود را از ایستگاه تاریک بیرون کشید مثل آن بود که پاورچین حرکت می کند، هیچ کس جز آن دو و چند باربر در آن حوالی نبود که متوجه حرکت قطار شود. اتاقهای کافه بسته بود، و سر باز مستی تنها در گوشه خراب سکو نشسته میان زانوان خود استفراغ می کرد.
هیلفه پیشاپیش رو از پله به طرف دستشویی پایین می رفت . هیچ کس در آنجا نبود، حتی نگهبان هم به پناهگاه گریخته بود. صدای توپها بلند بود. با بوی گندزدا و لگنهای خاکستری و اعلانات کوچکی که معالجه سریع امراض مقاربتی را و عده می_ کردند تنها مانده بودند . آن ماجرا که رو وقتی با آن تفصیل و جزئیات قهرمانی تصورش را کرده بود در مستراح مردانه پایان می پذیرفت.
هیلفه در آینه دستشویی نگاهی به صورت خود کرد و موی در هم شده اش را مرتب کرد.
رو پرسید: «چکار می کنی؟»
هیلفه گفت: «با خودم خداحافظی می کنم.» نیم تنه اش را در آورد،