را از انگلستان بیرون کنند.»
با لحن خشکی توضیح داد: «از لحاظ من شما می دانید که آنا خائن است.»
رو گفت: «عکسها را به من بده تا باهم حرف بزنیم.» کلمه «حرف» مثل نوعی تسلیم شدن بود. هنوز هیچ نشده رو با دل دردناک در فکر دروغهای مسلسلی بود که اگر می خواست آنا را نجات دهد بایست، به آقای پرنتیس تحویل می داد.
قطار بر اثر انفجار تکان شدیدی خورد، خانم مسن گفت : « بالاخره خیال داریم حرکت کنیم.» و به پیش خم شد و دستهای هیلفه را خلاص کرد. هیلفه با شور و شعفی بسیار عجیب گفت: «آن بالا چه کیفی می کنند.» مثل مرد بیمار مشرف به موتی بود که با بازیها و ورزشهای همسالان خود خداحافظی کند: هیچ ترسی در او نبود، فقط حسرت بود. توفیق نیافته بود که در تخریب دشمن حد نصاب را بشکند. فقط پنج نفر کشته شده بودند و این در مقایسه با کشتاری که خلبانان بمب افکن می کردند قابل مقایسه نبود. زیر گوی آبی شده چراغ نشسته اما از آنجا بسیار دور شده بود: هر کجا افرادی آدم می کشند روح او در مصاحبت مجهول ایشان در حرکت بود.
رو گفت: «عکسها را بده به من.»
از شوخ طبعی ناگهانی مصاحب خود به شگفت آمد. چنان می نمود که بالاخره هر چه بود باز هم هیلفه امید خود را بالکل از دست نداده بود. اما امید به چه چیز را؟ فرار؟ باز هم تخریب؟ دست چپ خود را با حرکتی که حاکی از نزدیکی روابط بود بر زانوی رو نهاد. گفت: «یک قدم هم از قولی که دادم جلوتر می آیم. چقدر دلتان می خواهد تمام حافظه تان برگردد؟»
«من فقط عکسها را می خواهم.»
هیلفه گفت: «اینجا که نمی شود. من نمی توانم جلو یک خانم محترم لخت بشوم. مگر می شود؟» از جا برخاست. «بهتر است از قطار پیاده شویم.»
با لحن خشکی توضیح داد: «از لحاظ من شما می دانید که آنا خائن است.»
رو گفت: «عکسها را به من بده تا باهم حرف بزنیم.» کلمه «حرف» مثل نوعی تسلیم شدن بود. هنوز هیچ نشده رو با دل دردناک در فکر دروغهای مسلسلی بود که اگر می خواست آنا را نجات دهد بایست، به آقای پرنتیس تحویل می داد.
قطار بر اثر انفجار تکان شدیدی خورد، خانم مسن گفت : « بالاخره خیال داریم حرکت کنیم.» و به پیش خم شد و دستهای هیلفه را خلاص کرد. هیلفه با شور و شعفی بسیار عجیب گفت: «آن بالا چه کیفی می کنند.» مثل مرد بیمار مشرف به موتی بود که با بازیها و ورزشهای همسالان خود خداحافظی کند: هیچ ترسی در او نبود، فقط حسرت بود. توفیق نیافته بود که در تخریب دشمن حد نصاب را بشکند. فقط پنج نفر کشته شده بودند و این در مقایسه با کشتاری که خلبانان بمب افکن می کردند قابل مقایسه نبود. زیر گوی آبی شده چراغ نشسته اما از آنجا بسیار دور شده بود: هر کجا افرادی آدم می کشند روح او در مصاحبت مجهول ایشان در حرکت بود.
رو گفت: «عکسها را بده به من.»
از شوخ طبعی ناگهانی مصاحب خود به شگفت آمد. چنان می نمود که بالاخره هر چه بود باز هم هیلفه امید خود را بالکل از دست نداده بود. اما امید به چه چیز را؟ فرار؟ باز هم تخریب؟ دست چپ خود را با حرکتی که حاکی از نزدیکی روابط بود بر زانوی رو نهاد. گفت: «یک قدم هم از قولی که دادم جلوتر می آیم. چقدر دلتان می خواهد تمام حافظه تان برگردد؟»
«من فقط عکسها را می خواهم.»
هیلفه گفت: «اینجا که نمی شود. من نمی توانم جلو یک خانم محترم لخت بشوم. مگر می شود؟» از جا برخاست. «بهتر است از قطار پیاده شویم.»