رو گفت: «عکسها به خودی خود مهم نیستند. این تویی...» اما اندیشید که: عکسها هم مهم هستند. از کجا بدانم که عکسها را به این زودی به کسی رد نکرده؟ اگر عکسها را پنهان کرده باشد جایش را ممکن است به عامل بعدی خبر بدهد... اگر هم ناشناسی آنها را پیدا کند باز بی خطر نیستند گفت: «خیلی خوب صحبت می کنیم . » و آژیر ناله وحشتناک خود را در سراسر محله پدینگتون پراکند. از راه بسیار دور صدای فر ، فر ، فر، هواپیما می آمد و خانم سالمند همچنان نخ خود را گلوله می کرد. رو به یاد آورد که آنا گفته بود:
«از این می ترسم که برادرم حرفی بزند.» و هیلفه را دید که ناگهان رو به نخ لبخند زد چنانکه گویی زندگی هنوز قدرت آن را داشت که او را به نشاط وحشی درونی سوق دهد.
هیلفه گفت: «من هنوز هم حاضرم معامله کنم.»
«چیزی برای معامله نداری.»
هیلفه گفت: «شما هم چندان چیزی ندارید. چون نمی دانید عکسها کجا هستند...»
خانم سالمند گفت: «نمی دانم پس این آژیر را کی می کشند.» هیلفه مچ دو دستش را میان کلاف جنباند. گفت: «اگر هفت تیر را به من بدهید عکسها را به شما می دهم...»
«اگر می توانی عکسها را به من بدهی لابد همراهت هستند . دیگر دلیلی ندارد من معامله کنم .»
هیلفه گفت: « بسیار خوب، اگر انتقام به نظر شما این طور است من نمی توانم جلو شما را بگیرم. من فکر می کردم که شاید شما نخواهید آنا به وسط کشیده شود. یادتان باشد که او به این دلیل گذاشت من فرار کنم که...»
خانم سالمند گفت: «خوب دیگر، داریم تمام می کنیم.»
هیلفه گفت: «شاید آنا را بدار نزنند. البته این بستگی دارد به آنچه من بگویم. شاید مجازاتش فقط زندگی در اردو باشد تا وقتی که جنگ تمام شود_ و بعد از جنگ اگر شما در محکمه فایق بیایید او
«از این می ترسم که برادرم حرفی بزند.» و هیلفه را دید که ناگهان رو به نخ لبخند زد چنانکه گویی زندگی هنوز قدرت آن را داشت که او را به نشاط وحشی درونی سوق دهد.
هیلفه گفت: «من هنوز هم حاضرم معامله کنم.»
«چیزی برای معامله نداری.»
هیلفه گفت: «شما هم چندان چیزی ندارید. چون نمی دانید عکسها کجا هستند...»
خانم سالمند گفت: «نمی دانم پس این آژیر را کی می کشند.» هیلفه مچ دو دستش را میان کلاف جنباند. گفت: «اگر هفت تیر را به من بدهید عکسها را به شما می دهم...»
«اگر می توانی عکسها را به من بدهی لابد همراهت هستند . دیگر دلیلی ندارد من معامله کنم .»
هیلفه گفت: « بسیار خوب، اگر انتقام به نظر شما این طور است من نمی توانم جلو شما را بگیرم. من فکر می کردم که شاید شما نخواهید آنا به وسط کشیده شود. یادتان باشد که او به این دلیل گذاشت من فرار کنم که...»
خانم سالمند گفت: «خوب دیگر، داریم تمام می کنیم.»
هیلفه گفت: «شاید آنا را بدار نزنند. البته این بستگی دارد به آنچه من بگویم. شاید مجازاتش فقط زندگی در اردو باشد تا وقتی که جنگ تمام شود_ و بعد از جنگ اگر شما در محکمه فایق بیایید او