جنس سنگین و روغنی مخصوص چکمه ملوانان هیلفه دست بسته مانده بود. دست راستش را با پارچه زخم بندی که درست بسته نشده بود، راست گرفته بود، و خانم سالمند بسیار آهسته و آرام نخ را از دور دستهای او باز می کرد. هم مضحک بود هم حزن آور. رو می توانست جیبی را که وزن هفت تیر سنگینی می کرد ببیند. نگاهی که هیلفه به او کرد نه بی رحمانه بود نه سر خوش نه خطر ناک: نگاه تحقیر پذیرفته ای بود. هیلفه همواره در دل پیرزنان جا باز کرده بود.
رو گفت: «اینجا که نمی خواهی حرف بزنی.»
هیلفه گفت: «این زن کر است. کر حسابی.»
خانم سالمند گفت: «سلام آقا، می گویند مه بالا آمده.»
رو گفت: «بله.»
خانم مسن گفت: «خیلی بد است.» و نخش را گلوله کرد.
رو گفت: «فیلم منفی را می خواهم .»
«آنا باید شما را بیشتر معطل می کرد. به او گفتم به من فرصت بدهد که حسابی جلو بیفتم.» آنگاه با واخوردگی غمزده ای افزود: «هر چه بود برای هر دو بهتر....»
رو گفت: «بیش از حد و اندازه همیشه سرش کلاه گذاشته ای.» کنار هیلفه نشست و به تماشای گلوله شدن نخ پرداخت .
«حالا چه می خواهید بکنید؟»
«صبر کنیم تا قطار راه بیفتد و من ترمز خطر را بکشم.»
ناگهان از فاصله بسیار کمی صدای تو پها بلند شد -- یک بار، دو بار، سه بار. خانم سالمند بطور مبهوتی سر بلند کرد. گویی صدای بسیار ضعیفی به شنوایی او رخنه کرده بود. رو دست در جیب هیلفه کرد و هفت تیر را به جیب خود منتقل ساخت. خانم سالمند گفت: «اگر می خواهید سیگار بکشید، من اهمیت نمی دهم .»
هیلفه گفت: «تصور می کنم ما باید صحبتمان را تمام کنیم.»
«صحبتی نداریم که تمام کنیم.»
«می دانید که گرفتن من و به دست نیاوردن عکسها فایده ای ندارد.»
رو گفت: «اینجا که نمی خواهی حرف بزنی.»
هیلفه گفت: «این زن کر است. کر حسابی.»
خانم سالمند گفت: «سلام آقا، می گویند مه بالا آمده.»
رو گفت: «بله.»
خانم مسن گفت: «خیلی بد است.» و نخش را گلوله کرد.
رو گفت: «فیلم منفی را می خواهم .»
«آنا باید شما را بیشتر معطل می کرد. به او گفتم به من فرصت بدهد که حسابی جلو بیفتم.» آنگاه با واخوردگی غمزده ای افزود: «هر چه بود برای هر دو بهتر....»
رو گفت: «بیش از حد و اندازه همیشه سرش کلاه گذاشته ای.» کنار هیلفه نشست و به تماشای گلوله شدن نخ پرداخت .
«حالا چه می خواهید بکنید؟»
«صبر کنیم تا قطار راه بیفتد و من ترمز خطر را بکشم.»
ناگهان از فاصله بسیار کمی صدای تو پها بلند شد -- یک بار، دو بار، سه بار. خانم سالمند بطور مبهوتی سر بلند کرد. گویی صدای بسیار ضعیفی به شنوایی او رخنه کرده بود. رو دست در جیب هیلفه کرد و هفت تیر را به جیب خود منتقل ساخت. خانم سالمند گفت: «اگر می خواهید سیگار بکشید، من اهمیت نمی دهم .»
هیلفه گفت: «تصور می کنم ما باید صحبتمان را تمام کنیم.»
«صحبتی نداریم که تمام کنیم.»
«می دانید که گرفتن من و به دست نیاوردن عکسها فایده ای ندارد.»