با سکوت جدی به طرف قطارهای حومه می دویدندوکیفشان را می کشیدند،وباربران ایستگاه با حالت برتری مردم شکاک ایستاده ایشان را تماشا می کردند. غرور هدف مشروع بودن را با غرور مردمی را که زیر بمباران فرار نمی کردند احساس می کردند.
قطار طویل در تاریکی کنار سکوی شماره یک ایستاد. باجه های بلیت فروشی بسته بود، پرده های بیشتر کوپه ها کشیده بود. برای رو این منظره هم جدید بود هم قدیم. همین قدر کافی بود که چنین منظره ای را یک بار ببیند تا مانند خیابانهای بمب زده به طور نامحسوسی در جای خود در حافظه اش بنشیند. این همان زندگی بود که رو با آن آشنا بود.
دیدن اینکه در قطار چه کسانی بودند از سکو غیر ممکن بود. هر کوپه اسرار خود را در خود فشرده بود، حتی در صورتی هم که پرده ها را نکشیده بودند گویهای چراغ که رنگ آبی به آنها زده شده بود نوری چنان ضعیف می افکندند که دیدن کسانی که زیر آنها نشسته بودند غیرممکن بود. رو یقین داشت که هیلفه دردرجه یک سفر می کند. چون پناهنده بود با پول وام زندگی می کرد و از آنجا که دوست و محرم خانم لرد دانوودی بود قطعا با تشریفات به سفر می رفت.
رو در دالان درجه یک راه افتاد و در کوپه ها سر می کرد. قطار چندان پر نبود فقط آن عده از دارندگان بلیت فصلی که دل و جرئت زیادی داشتند تا آن موقع از شب در لندن مانده بودند. همین که رو سرش را داخل کوپه می کرد با نگاه خیره پرآشوب ارواح بی رنگ مواجه می شد.
قطار درازی بود و بار بر آن پیش از آن که رو به آخرین کوپه درجه یک برسد داشتند درها را می بستند. چنان به شکست در کارها خو کرده بود که چون در را عقب کشید و هیلفه را در کوپه دید متحیر شد.
هیلفه تنها نبود. خانم سالمندی رو به روی او نشسته بود و هیلفه را واداشته بود کلاف نخ به دو دست بگیرد تا او گلوله کند. با آن
قطار طویل در تاریکی کنار سکوی شماره یک ایستاد. باجه های بلیت فروشی بسته بود، پرده های بیشتر کوپه ها کشیده بود. برای رو این منظره هم جدید بود هم قدیم. همین قدر کافی بود که چنین منظره ای را یک بار ببیند تا مانند خیابانهای بمب زده به طور نامحسوسی در جای خود در حافظه اش بنشیند. این همان زندگی بود که رو با آن آشنا بود.
دیدن اینکه در قطار چه کسانی بودند از سکو غیر ممکن بود. هر کوپه اسرار خود را در خود فشرده بود، حتی در صورتی هم که پرده ها را نکشیده بودند گویهای چراغ که رنگ آبی به آنها زده شده بود نوری چنان ضعیف می افکندند که دیدن کسانی که زیر آنها نشسته بودند غیرممکن بود. رو یقین داشت که هیلفه دردرجه یک سفر می کند. چون پناهنده بود با پول وام زندگی می کرد و از آنجا که دوست و محرم خانم لرد دانوودی بود قطعا با تشریفات به سفر می رفت.
رو در دالان درجه یک راه افتاد و در کوپه ها سر می کرد. قطار چندان پر نبود فقط آن عده از دارندگان بلیت فصلی که دل و جرئت زیادی داشتند تا آن موقع از شب در لندن مانده بودند. همین که رو سرش را داخل کوپه می کرد با نگاه خیره پرآشوب ارواح بی رنگ مواجه می شد.
قطار درازی بود و بار بر آن پیش از آن که رو به آخرین کوپه درجه یک برسد داشتند درها را می بستند. چنان به شکست در کارها خو کرده بود که چون در را عقب کشید و هیلفه را در کوپه دید متحیر شد.
هیلفه تنها نبود. خانم سالمندی رو به روی او نشسته بود و هیلفه را واداشته بود کلاف نخ به دو دست بگیرد تا او گلوله کند. با آن