به جاده بیزواتر رسیدند. چند نفری به شتاب رو به خانه می رفتند. اتوبوسها به شتاب از پهلوی مسافران اتفاقی رد می شدند. مه بالا آمده بود. بارها از مشتری پر بود. مردم از پیاده رو تاکسی صدا میکردند، و همین که یک چراغ قرمز موجب توقف تاکسی شدمردمسنی باکلاه ملون به سرعت در راباز کردو شروع کردبه سوارشدن. گفت: «اوه. معذرت می خواهم. خیال کردم خالی است. شما به طرف پدینگتون نمی روید؟»
رو گفت: «بیایید بالا.»
ناشناس نفس زنان گفت: «باید به قطار7:20برسم. بختم گفت سر وقت می رسیم.»
رو گفت: «من هم باید سوار همان بشوم.»
«مه بالا آمده.»
«این طور شنیدم.»
تاکسی همچنان صدا می کرد و از میان تاریکی رو به افزایش پیش می رفت. مرد مسن پرسید: «دیشب سر راهتان مین دستی ندیدید؟»
«خیر، خیر، تصور نمی کنم.»
«نزدیکی ما سه تا انداختند. تصور می کنم وقت چراغ قرمز باشد.»
«این طور تصور می کنم.»
«الان یک ربع است که مه بالا آمده.» مرد مسن به ساعت سریع السیر خود چنان نگاه کرد که گویی بین دو ایستگاه وقت قطار حرکت را تعیین می کند. «آه، صدای توپ آمد. باید از حدود دهانه رودخانه باشد.»
«من صدایی نشنیدم.»
مرد مسن همچنان که ساعتش را در دست گرفته بود، وقتی تاکسی به خیابان پراو پیچید، گفت: «حداکثر تا یک ربع دیگر می رسند.» از میان راه سر پوشیده گذشتند و متوقف شدند. در میان ایستگاه تاریک شده دارندگان بلیتهای فصلی از مرگ شبانه به سرعت می گریختند .
رو گفت: «بیایید بالا.»
ناشناس نفس زنان گفت: «باید به قطار7:20برسم. بختم گفت سر وقت می رسیم.»
رو گفت: «من هم باید سوار همان بشوم.»
«مه بالا آمده.»
«این طور شنیدم.»
تاکسی همچنان صدا می کرد و از میان تاریکی رو به افزایش پیش می رفت. مرد مسن پرسید: «دیشب سر راهتان مین دستی ندیدید؟»
«خیر، خیر، تصور نمی کنم.»
«نزدیکی ما سه تا انداختند. تصور می کنم وقت چراغ قرمز باشد.»
«این طور تصور می کنم.»
«الان یک ربع است که مه بالا آمده.» مرد مسن به ساعت سریع السیر خود چنان نگاه کرد که گویی بین دو ایستگاه وقت قطار حرکت را تعیین می کند. «آه، صدای توپ آمد. باید از حدود دهانه رودخانه باشد.»
«من صدایی نشنیدم.»
مرد مسن همچنان که ساعتش را در دست گرفته بود، وقتی تاکسی به خیابان پراو پیچید، گفت: «حداکثر تا یک ربع دیگر می رسند.» از میان راه سر پوشیده گذشتند و متوقف شدند. در میان ایستگاه تاریک شده دارندگان بلیتهای فصلی از مرگ شبانه به سرعت می گریختند .