رو بود نه او.
«مرا که نمی کشد.»
«ترس من از این نیست.»
«پس از چه می ترسی؟»
آنا سر بلند کرد و با مهری مخصوص زنان سی_ چهل ساله به او نگریست، چنانکه گویی مرحله عشق را با هم گذرانده به مرحله بعدی آن رسیده باشند. گفت: «از آن می ترسم که حرف بزند.»
رو از کنار در با لحن استهزاء آمیز گفت: «مرا که نمی تواند با حرف منصرف کند.» اما در تمام مدتی که از پله پایین می رفت باز به این فکر افتاده بود که نفهمیدم چه می خواهد بگوید.
نورافکنها در آسمان بالای پارک نفوذ می کردند. در سطح آسمان پاره های نور مثل ابر در پرواز بودند. این امر آسمان را بسیار کوچک جلوه می داد. حدود آسمان را می شد با نور در نوردید. در طول سنگفرش از خانه ها بوی آشپزی می آمد که مردم می خواستند به عجله و پیش از وقت شامی بخورند تا بتوانند هنگام حمله هوایی به پناهگاه بگریزند. نگهبانی چراغ مخصوص هوای توفانی را روشن می کرد. به رو گفت: «مه بالا آمده.» کبریت او مر تب خاموش می شد. کارش روشن کردن چراغ نبود. اندکی عصبی به نظر می رسید، در پیاده رو های خلوت کشیک زیاد بود. دلش می_ خواست با کسی حرف بزند، اما رو عجله داشت. نمی توانست صبر کند.
در آن سوی پل توقفگاه تاکسی بود و یک تاکسی در آن انتظار می کشید. راننده پرسید: «کجا می خواهید بروید؟» و با جواب رو به فکر فرو رفت. به آسمان نگاه کرد و به پاره های نور در میان ستارگان، و به یک بالن که به زحمت دیده می شد. گفت: «خیلی خوب. هر چه بادا باد. آنجا از اینجا که بدتر نیست.»
«شاید حمله هوایی نشود.»
راننده گفت: «مه بالا آمده.» و موتور فرسوده به صدا در آمد.
از وسط میدان اسلواین و نایت بریج به پارک رفتند و از آنجا
«مرا که نمی کشد.»
«ترس من از این نیست.»
«پس از چه می ترسی؟»
آنا سر بلند کرد و با مهری مخصوص زنان سی_ چهل ساله به او نگریست، چنانکه گویی مرحله عشق را با هم گذرانده به مرحله بعدی آن رسیده باشند. گفت: «از آن می ترسم که حرف بزند.»
رو از کنار در با لحن استهزاء آمیز گفت: «مرا که نمی تواند با حرف منصرف کند.» اما در تمام مدتی که از پله پایین می رفت باز به این فکر افتاده بود که نفهمیدم چه می خواهد بگوید.
نورافکنها در آسمان بالای پارک نفوذ می کردند. در سطح آسمان پاره های نور مثل ابر در پرواز بودند. این امر آسمان را بسیار کوچک جلوه می داد. حدود آسمان را می شد با نور در نوردید. در طول سنگفرش از خانه ها بوی آشپزی می آمد که مردم می خواستند به عجله و پیش از وقت شامی بخورند تا بتوانند هنگام حمله هوایی به پناهگاه بگریزند. نگهبانی چراغ مخصوص هوای توفانی را روشن می کرد. به رو گفت: «مه بالا آمده.» کبریت او مر تب خاموش می شد. کارش روشن کردن چراغ نبود. اندکی عصبی به نظر می رسید، در پیاده رو های خلوت کشیک زیاد بود. دلش می_ خواست با کسی حرف بزند، اما رو عجله داشت. نمی توانست صبر کند.
در آن سوی پل توقفگاه تاکسی بود و یک تاکسی در آن انتظار می کشید. راننده پرسید: «کجا می خواهید بروید؟» و با جواب رو به فکر فرو رفت. به آسمان نگاه کرد و به پاره های نور در میان ستارگان، و به یک بالن که به زحمت دیده می شد. گفت: «خیلی خوب. هر چه بادا باد. آنجا از اینجا که بدتر نیست.»
«شاید حمله هوایی نشود.»
راننده گفت: «مه بالا آمده.» و موتور فرسوده به صدا در آمد.
از وسط میدان اسلواین و نایت بریج به پارک رفتند و از آنجا