«نه. هیچ چیز. فقط نیم تنه اش را تنش کرد - حتی کلاه هم بر نداشت. تصور می کنم توی جیبش باشد.»
رو گفت: « پس مجبورم به ایستگاه بروم.»
«چرا باقی کار را به پلیس واگذار نمی کنی؟»
« تا وقتی که من شخصی را که کار مربوط به اوست پیدا کنم و برایش توضیح بدهم قطار رد شده است. اگر در ایستگاه پیدایش نکردم به پلیس تلفن می کنم.» شکی در دلش راه یافت: «اگر خودش به تو گفته که آنجاست البته آنجا نخواهد بود.»
« به من نگفت. هر چه گفت من باور نکردم. اینکه می گویم نقشه ای است که از اول داشته، این تنها امید اوست که بتواند از اینجا برود.»
وقتی رو مردد ماند آنا گفت: «چرا کار را به پلیس و انمی گذاری که در انتهای خط منتظرش باشند؟ چرا می خواهی همه کارش را خودت بکنی؟»
«ممکن است سر راه پیاده شود.»
«نباید این جوری بروی. مسلح است. هفت تیرش را به او دادم.»
آرتور رو ناگهان خندید. گفت: «خدا می داند که عجیب شلوغ کرده ای.»
«دلم می خواست فرصتی پیدا کند بگریزد.»
«در وسط انگلیس با هفت تیر چندان کاری نمی شود کرد، مگر این که چند بدبخت را بکشی.» آنا چنان کوچک و مغلوب می نمود که آرتور نمی توانست خشمی از او در دل نگاه دارد. آنا گفت: «در هفت تیر فقط یک گلوله هست.آن گلوله را هدرنمی- دهد.»
رو گفت: «همین جا بمان.»
آنا سری فرود آورد. گفت: «خداحافظ.»
رو گفت: «خیلی زود بر می گردم.» آنا جوابی نداد. رو جمله دیگری را آزمود. «زندگی را به همین زودیها از نو شروع می کنیم.» آنا خنده مطمئنی کرد، گویی آنکه به دلجویی و آسایش نیاز داشت
رو گفت: « پس مجبورم به ایستگاه بروم.»
«چرا باقی کار را به پلیس واگذار نمی کنی؟»
« تا وقتی که من شخصی را که کار مربوط به اوست پیدا کنم و برایش توضیح بدهم قطار رد شده است. اگر در ایستگاه پیدایش نکردم به پلیس تلفن می کنم.» شکی در دلش راه یافت: «اگر خودش به تو گفته که آنجاست البته آنجا نخواهد بود.»
« به من نگفت. هر چه گفت من باور نکردم. اینکه می گویم نقشه ای است که از اول داشته، این تنها امید اوست که بتواند از اینجا برود.»
وقتی رو مردد ماند آنا گفت: «چرا کار را به پلیس و انمی گذاری که در انتهای خط منتظرش باشند؟ چرا می خواهی همه کارش را خودت بکنی؟»
«ممکن است سر راه پیاده شود.»
«نباید این جوری بروی. مسلح است. هفت تیرش را به او دادم.»
آرتور رو ناگهان خندید. گفت: «خدا می داند که عجیب شلوغ کرده ای.»
«دلم می خواست فرصتی پیدا کند بگریزد.»
«در وسط انگلیس با هفت تیر چندان کاری نمی شود کرد، مگر این که چند بدبخت را بکشی.» آنا چنان کوچک و مغلوب می نمود که آرتور نمی توانست خشمی از او در دل نگاه دارد. آنا گفت: «در هفت تیر فقط یک گلوله هست.آن گلوله را هدرنمی- دهد.»
رو گفت: «همین جا بمان.»
آنا سری فرود آورد. گفت: «خداحافظ.»
رو گفت: «خیلی زود بر می گردم.» آنا جوابی نداد. رو جمله دیگری را آزمود. «زندگی را به همین زودیها از نو شروع می کنیم.» آنا خنده مطمئنی کرد، گویی آنکه به دلجویی و آسایش نیاز داشت