نام کتاب: وزارت ترس
3
رو گفت: «من نمی دانم برادرت برای معامله چه چیزی عرضه کرده، ولی در هر حال او قسمت خودش را انجام نداده .»
آنا گفت: «من دیگر دست بر می دارم. به هر کار که دست می زنم خراب می شود. تو هر کار که می خواهی بکنی بکن.»
«باید به من بگویی کجاست.»
آنا گفت: «من همواره تصور می کردم می توانم شما دو تا را باهم داشته باشم. دیگر اهمیتی نمی دادم بر سر دنیا چه آمده است. از آنچه همواره بوده است که بدتر نمی شد، و با این وصف کره زمین،این کره حیوانی باز هم باقی می ماند.اما مردم ،تو ،او ...» روی نزدیکترین صندلی که صندلی بدشکل شق و رق صیقل شده ای بود نشست. پا۔ هایش به زمین نمی رسید. گفت: «ایستگاه پدینگتون. ساعت ۲۰ ر۷ و به من گفته که هیچ وقت دیگر بر نمی گردد. من فکر کرده بودم که تو دیگر در امان هستی.»
رو گفت: «به. من می توانم خودم را بپایم .»
اما چشمش که به چشمان آنا افتاد احساس کرد که واقعا معنی حرف آنا را نفهمیده است. گفت: «کجا پنهانش کرده؟ در هر حال در بندر بازرسی بدنی می شود.»
«نمی دانم. چیزی با خود بر نداشت.»
«عصا؟»

صفحه 261 از 279