نام کتاب: وزارت ترس
«این هم آن چیزی که می خواستی به دست آوری.» چهره اش بر اثر کوششی که برای گریه کردن به کار می برد زشت شده بود. اما آن زشتی بیش از هر زیبایی رو را پایبند او می ساخت. چنانکه گویی به کشف جدیدی نایل آمده است. اندیشید که : آنچه دو نفر را عاشق هم می کند خوشبخت بودنشان باهم نیست بلکه بدبختی را باهم چشیدن است. آنا پرسید: «حالا که اینها را برایت گرفتم، نمی خواهیشان؟»
رو حلقه کوچک را در دست گرفت. هیچگونه احساس پیروزی در او راه نیافته بود. پرسید: «خودش کجاست؟»
آنا گفت: «خودش را که دیگر نمی خواهی. کارش ساخته است.»
رو پرسید: «چرا گذاشتی فرار کند؟ تو که قول داده بودی.»
آنا گفت: «بله، قول داده بودم.» حرکت خفیفی با انگشتان خود کرد، یکی از آنها را روی پهلویی انداخت. یک لحظه رو اندیشید که آنا می خواهد آن عذر و بهانه کودکان را در مورد شکستن تعهدات بیاورد.
رو باز پرسید: «چرا؟»
آنا به نحو مبهمی گفت: «اوه. مجبور بودم معامله کنم.»
رو با دقت شروع به باز کردن حلقه کرد. نمی خواست جز اندکی از آن را آشکار کند. گفت: «اما برادرت که چیزی برای معامله کردن نداشت.» آنگاه حلقه فیلم را کف دست گذاشت و رو به آنا گرفت. گفت: «نمی دانم چه و عده ای به تو داده. اما در هر حال این فیلمی نیست که من دنبالش بودم.»
«قسم خورد که این همان فیلم است. تو از کجا میدانی؟»
من نمی دانم چند نسخه از آن چاپ کرده اند. ممکن است همین یکی باشد و ممکن است ده تای دیگر هم باشد. اما این را می دانم که یک منفی بیشتر نیست.»
آنا با لحن محزونی گفت: «و این آن نیست؟»
«نه.»

صفحه 260 از 279