آن دو چنان به یکدیگر می مانند که هر یک حق دارد دیگری را بکشد و مثل آن باشد که خودکشی کرده است.
آنا گفت: «خواهش می کنم دیگر حرفی نزن. هیچ فایده ای ندارد.» عرق بر چهره هر دو نشسته بود. رو نومید شد.
رو گفت: «فقط قول بده که نمی گذاری فرار کند.»
آنا شانه اش را بالا انداخت و گفت: «قول می دهم.»
وقتی رو از اتاق بیرون رفت آنادر را پشت سر او بست و قفل کرد.
تا مدتی پس از آن رو هیچ نمی شنید - مگر یک بار که صدای بسته شدن در گنجه و به هم خوردن چینی را شنید. پیش خود تصور کرد که آنا مچ هیلفه را می بندد. و چون فرض می کرد که هیلفه دیگر قدرت فرار ندارد، اندیشید که دیگر خطری هم ندارد. رو متوجه شد که در این هنگام اگر می خواست می توانست به آقای پرنتیس تلفن کنند و از او بخواهد که افراد پلیس آن آپارتمان را محاصره کنند. چون دیگر دغدغه فتح و ظفر او را واگذاشته بود؛ حس خطر خواهی و ماجراجویی نشر کرده گریخته بود و در جای خود فقط حس درد بشری را به جا نهاده بود. اما احساس کرد که به موجب قول آنا او خود دست بسته است. بایست به آنا اعتماد می کرد تا زندگی خود او بتواند ادامه یابد.
یک ربع ساعت دیگر هم گذشت و اتاق رو به تاریکی گذاشت. از اتاق خواب صدای گفتگوی زیر گوشی می آمد. رو ناآرام شد، آیا هیلفه داشت خواهرش را گول می زد؟ حسد دردناکی دل رو را شکافت: چقدر آن دو به یکدیگر شبیه بودند، و او را چگونه مثل بیگانه ای رانده بودند. به کنار پنجره رفت و پرده مخصوص جلوگیری از بین رفتن نور را عقب زد و به پارکی که تاریکی بر آن لنگر می انداخت نگریست. چقدر چیزها مانده بود که هنوز به یاد نیاورده بود: براثر تهدیدی که در لحن مشکو ک هیلفه بود این فکر در سرش راه یافت.
در باز شد و وقتی رو پرده را به جای خود آویخت متوجه شد که چقدر تاریک شده است. آنا خشک و محکم به طرف او آمد و گفت :
آنا گفت: «خواهش می کنم دیگر حرفی نزن. هیچ فایده ای ندارد.» عرق بر چهره هر دو نشسته بود. رو نومید شد.
رو گفت: «فقط قول بده که نمی گذاری فرار کند.»
آنا شانه اش را بالا انداخت و گفت: «قول می دهم.»
وقتی رو از اتاق بیرون رفت آنادر را پشت سر او بست و قفل کرد.
تا مدتی پس از آن رو هیچ نمی شنید - مگر یک بار که صدای بسته شدن در گنجه و به هم خوردن چینی را شنید. پیش خود تصور کرد که آنا مچ هیلفه را می بندد. و چون فرض می کرد که هیلفه دیگر قدرت فرار ندارد، اندیشید که دیگر خطری هم ندارد. رو متوجه شد که در این هنگام اگر می خواست می توانست به آقای پرنتیس تلفن کنند و از او بخواهد که افراد پلیس آن آپارتمان را محاصره کنند. چون دیگر دغدغه فتح و ظفر او را واگذاشته بود؛ حس خطر خواهی و ماجراجویی نشر کرده گریخته بود و در جای خود فقط حس درد بشری را به جا نهاده بود. اما احساس کرد که به موجب قول آنا او خود دست بسته است. بایست به آنا اعتماد می کرد تا زندگی خود او بتواند ادامه یابد.
یک ربع ساعت دیگر هم گذشت و اتاق رو به تاریکی گذاشت. از اتاق خواب صدای گفتگوی زیر گوشی می آمد. رو ناآرام شد، آیا هیلفه داشت خواهرش را گول می زد؟ حسد دردناکی دل رو را شکافت: چقدر آن دو به یکدیگر شبیه بودند، و او را چگونه مثل بیگانه ای رانده بودند. به کنار پنجره رفت و پرده مخصوص جلوگیری از بین رفتن نور را عقب زد و به پارکی که تاریکی بر آن لنگر می انداخت نگریست. چقدر چیزها مانده بود که هنوز به یاد نیاورده بود: براثر تهدیدی که در لحن مشکو ک هیلفه بود این فکر در سرش راه یافت.
در باز شد و وقتی رو پرده را به جای خود آویخت متوجه شد که چقدر تاریک شده است. آنا خشک و محکم به طرف او آمد و گفت :