نام کتاب: وزارت ترس
رو گفت: «من فقط عکسها را می خواهم.»
هیلفه گفت: «می توانید چیزهایی در باره خودتان در روزنامه ها بخوانید. جدا مشهور شده بودید. آنا از این می ترسد که وقتی بخوانید و یادتان بیاید او را لایق خودتان ندانید.»
رو گفت: «اگر عکس ها را به من بدهید...»
«و سرگذشت شما را هم برایتان بگویم؟...»
چنان می نمود که مقداری از هیجان رو را احساس کرده است. اندکی با تکیه به آرنج خود جا به جا شد و نگاهش یک لحظه حرکت کرد. استخوان مچ دستش زیر ضربه شمعدان آنا به صدا در آمد. و هفت تیر روی تخت افتاد. آنا آن را به دست گرفت و گفت: «احتیاجی به معامله کردن با او نیست.»
هیلفه از شدت درد دو تا شده می نالید، و چهره اش بیرنگ شده بود. چهره خواهر و برادر هر دو رنگ پریده بود. یک لحظه رو پنداشت که آنا الان زانو خواهد زد و سر برادرش را در بغل خواهد گرفت، و هفت تیر را به دست دیگرش خواهد داد... هیلفه زیر لب نالید: «آنا، آنا.»
آنا گفت: «ویلی» و در جایش تکان خورد.
رو گفت: «هفت تیر را به من بده.»
آنا چنان به او نگر یست که گفتی بیگانه ای است و جایش اصلا در آن اتاق نیست. چنان می نمود که گوشهای ظریف آنا صدایی به جز ناله برادرش که از روی تخت می آمد نمی شنود. رو دستش را دراز کرد و آنا خود را عقب کشید، بطوری که کنار برادرش ایستاد. آنا گفت: «برو بیرون. آنجا صبر کن، برو بیرون.» در آن درد کشیدن مثل دو قلوها شده بودند. آنا هفت تیر را رو به رو گرفت و نالید: «برو بیرون.»
رو گفت: «نگذار سرت را شیره بمالید. یادت باشد که می خواست تو را بکشد.» اما با دیدن آن دو چهره همانند و خانوادگی احساس کرد که کلماتش به دیوار می خورد و باز می گردد. چنان می نمود که

صفحه 258 از 279