نام کتاب: وزارت ترس
خواهد بود.»
اما اگر قرار باشد که من در هر صورت بمیرم می توانم پیش از مردنم کشتار راه بیندازم.»
«این کار مقرون به اقتصاد نیست.»
هیلفه این ایراد را با قیافه نیمه جدی مزه مزه کرد، و بعد با لبخندی گفت: «درست است. اما فکر نمی کنید تا حدی عظمت داشته باشد؟»
رو گفت: «برای من اهمیتی ندارد که چه جور نگذارم به مقصد برسی کشته شدن هم یک راهش است.»
هیلفه فریاد زد: « یعنی می خواهید بگویید حافظه شما باز گشته.»
«هیچ نمی فهمم این چه ربطی به آن دارد.»
«خیلی ربط دارد. زندگی گذشته شما واقعا هیجان آور است. من با دقت کامل سراسر آن را خواندم. آنا هم همین طور. خیلی چیزها بود که وقتی پول گفت شما چه جور آدمی هستید من نفهمیده بودم و سرگذشت شما به من فهماند. فهمیدم که چرا در آن اتاق زندگی می کردید. فهمیدم که چرا همچو آدمی شده بودید. شما یک جور آدمی بودید که من فکر می کردم خوب می دانم باید با او چه بکنم. اما این تا وقتی درست بود که شما حافظه خود را از دست نداده بودید. آن دیگر درست در نیامد. شما آنقدر توهمات عظمت و قهرمانی و ایثار نفس و وطن پرستی در خود جمع کرده بودید...» هیلفه به رو دهان کجی کرد. «حالا می گویم که چه معامله ای می توانیم بکنیم . سلامت من در قبال گذشته شما. یعنی من در عوض به شما می گویم که در گذشته شما که بودید. هیچ حقه ای هم در کار نیست. تمام سوابقی را که می توانید به آنها مراجعه کنید به شما می دهم. اما لازم هم نیست. مغز خود شما شهادت خواهد داد که من از خودم در نمی آورم.»
آنا گفت: «دروغ می گوید. به حرفهایش گوش نده.»
«آنا نمی خواهد که شما یادتان بیاید، می بینید؟ همین حال آنا شما را کنجکاو نمی کند؟ آنا شما را همین طور که هستید می خواهد. نه آن طور که در گذشته بودید.»

صفحه 257 از 279