نام کتاب: وزارت ترس
تو خودت نزدیک بود خواهرت را بکشی و عین خیالت هم نبود.»
هیلفه با لحن نرم اما عاری از امید به قبول شدن آن گفت: «اوه، آن یک مورد بسیار لازم تأسف انگیزی بود.» و ناگهان قیافه بشاشی به خود گرفت که تمام قضیه چمدان و بمب را به صورت نخی جلوه داد که بچه ها روی پلکان سر راه یکدیگر ببندند . مثل این بود که آن هر دو را به نفهمیدن شوخی متهم کند؛ یا بگوید این چیزی نبود که کسی به دل بگیرد.
گفت: «ما باید نشان بدهیم که متمدن هستیم. باید توافقی بکنیم. آنا، آن شمعدان را زمین بگذار. من روی تخت بر فرض هم که بخواهم نمی توانم به شما دو تا صدمه بزنم.» هیچ کوششی برای برخاستن نکرد؛ همچنان روی تخت افتاده ضعف ظاهر خود را مثل مدرک ارائه می داد.
رو گفت: «هیچ پایه و اساسی برای توافق نداریم. من عکسها را می خواهم، بعد هم پلیس خودت را می خواهد. مگر تو با استون بدبخت یا با جونز به توافق صحبت کرده بودی؟»
هیلفه گفت: «من از این جریانات هیچ خبر ندارم. من که نمی توانم مسئول تمام کارهایی باشم که زیر دستانم انجام می دهند؛ می توانم؟ رو، این حرف معقول نیست.» و بعد پرسید: «شما شعر می خوانید؟ اینجا شعری هست که ظاهرا درست وصف الحال است...» راست نشست، کتاب را بالا برد و از دست انداخت. هفت تیر به دست گرفته بود. گفت: « بی حرکت بایستید. می بینید که هنوز هم برای توافق اساسی در دست دارم.»
رو گفت: «در این مدت در همین فکر بودم که هفت تیرت کجاست.»
«حالا می توانیم بطورمعقول معامله کنیم. هردو در تله افتاده ایم.»
رو گفت: «من هنوز هم نمی فهمم که تو برای معامله چه چیزی داری که عرضه کنی. قطعا خیال نمی کنی که بتوانی هر دو ما را با تیر بزنی و بعد به ایرلند برسی. این دیوارها مثل کاغذ نازکند. مستأجر اینجا هم تو هستی و می شناسندت. پلیس در بندر گاه منتظرت

صفحه 256 از 279