پلکهای چشم کودکان وقتی پرستار پرده را پس میزند و نور به اتاق می ریزد به هم خوردند: بعد کاملا باز شدند و ویلی با اختیار کامل نفس به ایشان می نگریست. چشمان آبی کمرنگ او نسبت به وضع اطلاع کامل داشتند. هیچ حاجتی به توضیح نبود. لبخندی زد و رو ناگهان متوجه شد که با لبخند به لبخند او پاسخ می دهد و جلو خود را گرفت. این از آن حیله های کودکانه بود که کودک ناگهان تسلیم میشود و به همه چیز اعتراف می کند به طوری که تمام خبط و خطای او ناچیز می شود و سر و صدا و ایراد بی جا و زاید می نماید.
لحظاتی از تسلیم هستند که دوست داشتن دشمن بسیار آسانتر از به خاطر سپردن است...
رو با ضعف گفت:
«عکسها...»
«عکسها.» ویلی هیلفه با آزادگی خندید. «بله، عکسها پیش من است.» قاعدتا می دانست که همه چیز - و از جمله عمر او - به پایان رسیده بود، اما هنوز هم آن حال سبکسری و به کار بردن اصطلاحات عوام را حفظ کرده بود که به بیان او حال رقص می داد. گفت: اعتراف کنید که خوب دستتان انداخته بودم. و حالا خیاط در کوزه افتاد.» به شمعدانی که خواهرش محکم نگاه داشته بود نگریست و با لذت مشکوکی گفت: «تسلیم می شوم.» و به پشت روی تخت افتاد . مثل اینکه هر سه مشغول یک جور بازی خاص بوده اند.
«عکسها کجاست؟»
هیلفه گفت: «بیا یک معامله ای بکنیم.» و چنان حرف می زد مثل اینکه پیشنهاد کرده باشد یک دسته تمبر خارجی را در ازاء یک آب نبات معاوضه کند.
رو گفت «من حاجتی به معاوضه چیزی ندارم. تو کارت ساخته است.»
«خواهرم خیلی شما را دوست دارد، ها؟» حاضر نبود وضع را زیاد جدی تلقی کند. «قطعا شما نمی خواهید برادر زنتان را سر به نیست کنید؟»
لحظاتی از تسلیم هستند که دوست داشتن دشمن بسیار آسانتر از به خاطر سپردن است...
رو با ضعف گفت:
«عکسها...»
«عکسها.» ویلی هیلفه با آزادگی خندید. «بله، عکسها پیش من است.» قاعدتا می دانست که همه چیز - و از جمله عمر او - به پایان رسیده بود، اما هنوز هم آن حال سبکسری و به کار بردن اصطلاحات عوام را حفظ کرده بود که به بیان او حال رقص می داد. گفت: اعتراف کنید که خوب دستتان انداخته بودم. و حالا خیاط در کوزه افتاد.» به شمعدانی که خواهرش محکم نگاه داشته بود نگریست و با لذت مشکوکی گفت: «تسلیم می شوم.» و به پشت روی تخت افتاد . مثل اینکه هر سه مشغول یک جور بازی خاص بوده اند.
«عکسها کجاست؟»
هیلفه گفت: «بیا یک معامله ای بکنیم.» و چنان حرف می زد مثل اینکه پیشنهاد کرده باشد یک دسته تمبر خارجی را در ازاء یک آب نبات معاوضه کند.
رو گفت «من حاجتی به معاوضه چیزی ندارم. تو کارت ساخته است.»
«خواهرم خیلی شما را دوست دارد، ها؟» حاضر نبود وضع را زیاد جدی تلقی کند. «قطعا شما نمی خواهید برادر زنتان را سر به نیست کنید؟»