نام کتاب: وزارت ترس
آسوده باشد. خیلی جوان به نظر می رسید، اکنون که روی تخت خفته بود هیچ به آن دنیا تعلق نداشت که کاست با گلوی بریده در مقابل آینه و استون با دستهای بسته پشت در به آن تعلق داشتند. بیننده تقریبا ناگزیر می شد باور کند که: «اینها همه تبلیغات است، تبلیغات. اصلا این بچه مگر ممکن است...» صورت ویلی به نظر رو بسیار زیبا آمد، حتی زیباتر از چهره خواهرش که ممکن بود بر اثر اندوه یا رحم از زیبایی آن کم شود. با تماشای چهره مرد خواب آرتور می توانست اندکی از نیرو و جاذبه و لطف *نیست انگاری* را درک کند - بفهمد که چگونه ممکن است کسی به هیچ چیز اهمیت ندهد، هیچ قاعده ای را نپذیرد و هیچ عشقی نداشته باشد. زندگی در این صورت ساده می شد ... ویلی قبل از آنکه به خواب رود مشغول خواندن کتاب بود: کتابی روی تخت افتاده بود و یک دست و پلی هنوز لای آن را باز نگاه داشته بود. مثل قبر دانشجوی جوانی بود. رو می توانست خم شود و روی صفحه مرمرین مرثیه ای را که برای او انتخاب شده بود بخواند. شعر بود:
«پس این اورفئوس است. و مسخ او.
هم در اوست هم در اوست. بیهوده خویشتن را نیازاریم
در جستجوی اسامی دیگر . یکی هست جاودانه
و او اورفئوس است، چون آواز سر دهد...»
مچ دست و پلی باقی شعر را پنهان کرده بود.
چنان بود که گویی ویلی تنها خشونت و شدت در جهان است و چون او به خواب رود همه جا را آرامش فرا می گیرد.
آنا و رو او را تماشا می کردند تا بیدار شد. مردم وقتی از خواب بیدار میشوند خود را لو می دهند. گاه بواسطه بیدار شدن از میان رؤیای هول انگیز فریاد می کنند. گاه از این پهلو به آن پهلو می غلتند و سرشان را در بالش فرو می برند مثل این که از بیدار شدن وحشت دارند، اما هیلفه صرفا بیدار شد. پلکهایش لحظه ای مثل
*Nihilism

صفحه 254 از 279