نام کتاب: وزارت ترس
شمعدان نکرد، آنا خود آن را برداشت. چهره آنا خشک و تعلیم دیده و کودکانه و آماده زنجموره بود. دیدار او مثل تماشای دختر بچه ای بود که بخواهد تقلید لیدی مکبث را در آورد. آدم احساس می کرد که می خواهد او را از اطلاع بر اینکه این چیزها واقعا حقیقت دارند، مصون نگاه دارد.
آنا پیش افتاد و شمعدان را بالای سر گرفته بود، مثل اینکه برای تمرین نقش لیدی مکبث بروند و در این صورت در آن شب که خود نمایش را می دادند شمع را طبق معمول روشن می کردند . همه چیز در آن آپارتمان استهزاء آور بود مگر آنا؛ و این بیش از پیش آرتور رو را در فکری که داشت تأیید می کرد: آن هر دو در این محل بیگانه بودند. آن اثاث سنگین را قاعدتا از یک شرکت آورده بودند که توسط مشتری رسمی با قیمت تخفیف داده شده خریداری شده بود. فقط یک دسته گل و چند کتاب و یک روز نامه و جوراب سوراخدار مردانه نشان می داد که در آن آپارتمان انسان هم زندگی می کند. همان جوراب باعث شد که رو لحظه ای برجا بماند: مثل آن بود که آن جوراب از شبهای طولانی دو نفر، دو نفر که سالیان دراز یکدیگر را بشناسند، سخن می گفت. آرتور رو و نخستین بار به ذهنش رسید که: «این برادر آناست که قرار است بمیرد. جاسوسان را نیز مانند آدمکشان از دار می آویختند، و در این مورد تفاوتی هم نمی کرد.خود او خواب بودو چوبه دار را بیرون بر پا می کردند.»
پاورچین از میان اتاق بی خاصیت گذشتند و به طرف در باز رفتند. آنا در را خیلی نرم با دست فشار داد و خود را عقب کشید تا آرتور بتواند ببیند. این همان ادای قدیمتر از قدیم زنانه بود که پس از شام کودک خواب خود را به مهمان نشان دهد.
هیلفه به پشت روی تخت افتاده بود. نیم تنه اش را کنده بود و یقه پیراهنش باز بود. بطور کامل و عمیق در آرامش بود، و چنان بی دفاع بود که معصوم جلوه می کرد. موی زرین او به هم جمع آمده روی چهره اش ریخته بود، مثل آنکه پس از بازی پر حرارتی لحظه ای

صفحه 253 از 279