نام کتاب: وزارت ترس
هست. تنها کاری که می کند ایجاد وحشت است.»
«حالا کجاست؟»
آنا گفت:«آن در به اتاق نشیمن باز می شود و پشت اتاق نشیمن اتاق خواب است.»
«می شود تلفن کنم؟»
« بی خطر نیست. تلفن در اتاق نشیمن است و در اتاق خواب باز مانده .»
«کجا خیال دارد برود؟»
«به او اجازه داده اند که به ایرلند برود؛ برای تأسیس مادران آزاد. گرفتن اجازه کار آسانی نبود اما دوستان شما خیلی کشش دادند. خانم لرد دانوودی ترتیبش را داد. آخر برادرم خیلی از التفات لباس۔های خانم لرد تشکر کرد. همین امشب با قطار می رود.» بعد پرسید : حالا تو چه کار می خواهی بکنی؟»
«نمی دانم.»
نومیدانه به دور و برش نگریست. شمعدان برنجی سنگینی روی قفسه چوب بلوط قرار داشت. از بس آن را ساییده بودند برق می زد. هرگز شمعی در آن نسوخته و موم روی آن نریخته بود. آرتور آن را برداشت. با ضعف کامل توضیح داد که: «برادرت می خواست مرا بکشد.»
آنا گفت: «حالا خواب است، این قتل نفس است.»
«من اول نمی زنم.»
آنا گفت: «هر وقت من زانوهایم زخم می شد برادرم به من مهربانی می کرد. آخر بچه ها همیشه زانویشان زخم می شود... زندگی وحشتناک و کثیف است.»
آرتور رو شمعدان را سر جایش گذاشت.
آنا گفت: «نه. برش دار . تو نباید صدمه ببینی.» بعد با تلخی کوردلانه گفت: «فقط برادر من است، چیز دیگری که نیست. خواهش می کنم شمعدان را برداری.» و چون آرتور حرکتی برای برداشتن

صفحه 252 از 279