گفت: «حداکثر وحشت در حداقل مدت متوجه حداقل هدف.»
آرتور گیج شده بود. نمی دانست چه کند ، درسی را می آموخت که بیشتر مردم در جوانی می آموزند و آن درس این است که :
هزار نقش پذیرد زمانه و نبود
یکی چنان که در آیینه تصور ماست
این یک ماجرای هیجان انگیز یک کتاب نبود و خود او هم قهرمان نبود، و این امکان هم در کار بود که هر چه بود داستان حزن انگیزی هم نباشد. متوجه یادداشت خطاب به شیر فروش در دست خود شد. پرسید : «می خواهد برود؟»
«بله.»
«البته با عکسها.»
«بله.»
آرتور رو گفت: «ما باید جلویش را بگیریم.» آن «ما» مثل «تو» فارسی همه چیز را در بر داشت.
«بله.»
«حالا کجاست؟»
«همین جاست.»
مثل آن بود که کسی فشار زیادی برای باز کردن دری به کار برد و بعد متوجه شود که در از اصل باز بوده است. پرسید: «همین جا؟»
آنا سرش را به طرفی تکان داد. «خوابیده. یک روز طولانی با خانم لرد دانوودی راجع به لباسهای پشمی مذاکره کرده.»
«پس حرفهای ما را شنیده.»
آنا گفت: «اوه، نه. هیچ چیز نمی شنود. فاصله اش هم با ما زیاد است این هم اقتصاد است. خواب باید هر چه ممکن است عمیق و هر چه ممکن است کوتاه ...»
آرتور با بهت گفت: «چقدر از او نفرت داری.»
آنا گفت: «چنان همه چیز را به هم ریخته. آن قدر ظریف است، اینهمه باهوش و بافهم است، و با وجود این فقط این ترس برای او
آرتور گیج شده بود. نمی دانست چه کند ، درسی را می آموخت که بیشتر مردم در جوانی می آموزند و آن درس این است که :
هزار نقش پذیرد زمانه و نبود
یکی چنان که در آیینه تصور ماست
این یک ماجرای هیجان انگیز یک کتاب نبود و خود او هم قهرمان نبود، و این امکان هم در کار بود که هر چه بود داستان حزن انگیزی هم نباشد. متوجه یادداشت خطاب به شیر فروش در دست خود شد. پرسید : «می خواهد برود؟»
«بله.»
«البته با عکسها.»
«بله.»
آرتور رو گفت: «ما باید جلویش را بگیریم.» آن «ما» مثل «تو» فارسی همه چیز را در بر داشت.
«بله.»
«حالا کجاست؟»
«همین جاست.»
مثل آن بود که کسی فشار زیادی برای باز کردن دری به کار برد و بعد متوجه شود که در از اصل باز بوده است. پرسید: «همین جا؟»
آنا سرش را به طرفی تکان داد. «خوابیده. یک روز طولانی با خانم لرد دانوودی راجع به لباسهای پشمی مذاکره کرده.»
«پس حرفهای ما را شنیده.»
آنا گفت: «اوه، نه. هیچ چیز نمی شنود. فاصله اش هم با ما زیاد است این هم اقتصاد است. خواب باید هر چه ممکن است عمیق و هر چه ممکن است کوتاه ...»
آرتور با بهت گفت: «چقدر از او نفرت داری.»
آنا گفت: «چنان همه چیز را به هم ریخته. آن قدر ظریف است، اینهمه باهوش و بافهم است، و با وجود این فقط این ترس برای او