نام کتاب: وزارت ترس
کنی. اما بعدا فکر کرد که سالمتر و بی خطر ترش این است که بدهد تو را بکشند. این تقصیر من شد. تو به من گفتی که نامه ای به پلیس نوشته ای و من هم به برادرم گفتم.»
«چرا؟»
«من نمی خواستم برادرم فقط به خاطر ترساندن تو دچار گر فتاری شود.اما هیچ به فکرم نمی رسید که برادرم این قدر کامل باشد و فکر همه چیز را بکند.»
«اما وقتی من با چمدان به آن اتاق آمدم تو هم آنجا بودی؟»
آرتور نمی توانست سر در آورد. «تو هم که داشتی کشته می شدی.»
«بله. آخر برادرم فراموش نکرده بود که در منزل خانم بلرز من به تو تلفن کردم. تو مرا لو داده بودی . من دیگر طرف او نبودم پای تو که در کار آمد نبودم. به من گفت به هتل بیایم و تو را ببینم و راضیت کنم که نامه را برای پلیس نفرستی. و آن وقت خودش در یک آپارتمان دیگر همان هتل نشسته بود و انتظار می کشید.»
آرتور آنا را متهم کرد: «اما تو که زنده ای.»
آنا گفت: «بله. زنده ام. از برکت وجود تو. حتی دوباره آزمایشی مرا پذیرفته - چون در صورتی که لازم نداند خواهرش را نمی کشد.اسم این را می گذارد احساسات خانوادگی. من فقط بواسطه پیدا شدن تو برای آنها خطری ایجاد کرده بودم. اینجا که وطن من نیست. چرا من بخواهم حافظه تو برگردد؟ تو بدون حافظه خوشبخت بودی. برای من بودن و نبودن انگلستان فرقی نمی کند. من فقط می خواهم تو سعادتمند باشی. همین و بس. اشکال کار در این است که برادرم خیلی چیز می فهمد.»
آرتور با لجاجت گفت: «اینها که می گویی درست در نمی آید . پس چرا من زنده مانده ام؟»
آنا گفت: «برادرم مقتصد است، همه شان مقتصد هستند. اگر این نکته را نفهمی هیچ وقت ملتفت چگونگی خودشان نخواهی شد.» آنگاه مثل بچه مدرسه ای که فرمول جبر را بازگو کند با دهان کج

صفحه 250 از 279