نام کتاب: وزارت ترس
تو برگردد.من نمی خواستم تو هیچ جور صدمه ای ببینی.» آنگاه با اضطراب شدیدی گفت: «حالا همه چیز را به یاد آورده ای؟»
«مقدار زیادی یادم آمده، مقدار زیادی هم یاد گرفته ام. این قدر فهمیده ام که قاتل نیستم.»
آنا گفت: «خدا را شکر.»
«اما تو می دانستی که من قاتل نبودم؟»
آنا گفت: «بله، البته. من می دانستم. فقط منظورم این بود - اوه، چقدر خوشحالم که خودت میدانی.» بعد آهسته گفت: «خوشم می آمد که شاد باشی. تو باید همیشه شاد باشی.»
آرتور رو به نرمترین صدایی که از گلویش در می آمد، گفت: دوستت دارم. خودت هم می دانی. دلم می خواهد بتوانم قبول کنم که تو دوست من هم هستی. عکسها کجاست؟»
پرنده رنگینی نفس زنان از مخزن ساعت بدگل بیرون جست و با آواز خوانی خود نیم ساعت را اعلام کرد. آرتور رو فرصتی یافت که میان آواز خوانی پرنده ساختگی فکر کند که به همین زودی شب بر سرشان خواهد تاخت. آیا این شب هم آبستن خطر و وحشت خواهد بود؟ در مخزن با صدای محکمی به روی پرنده بسته شد، و آنا سهل و ساده گفت: «عکسها پیش اوست.»
«او؟»
« برادرم.» هنوز یادداشتی که خطاب به شیر فروش بود در دست آرتور بود. آنا گفت: «چرا این قدر به بازرسی و کارآگاهی علاقه داری؟ بار اول که تو را دیدم به خاطر یک کیک به دفتر ما آمدی. چنان مصمم بودی که تا ته موضوع را دنبال کنی. حالا به ته موضوع رسیده ای.»
«یادم هست. برادرت ظاهرا کمک من بود. با من به آن خانه آمد...»
آنا باقی مطلب را از دهان آرتور گرفت: «برادرم خودش ترتیب آن صحنه را داد که تو قاتل جلوه کنی و بعد به تو کمک کرد تا فرار

صفحه 249 از 279