نام کتاب: وزارت ترس
«چقدر وحشتناک است. من نمی دانستم که شما هم آنجا بودید.»
«و من هیچ امید ندارم؛ همین را گفت. و من شخصا هیچ امید ندارم.»
در تالار کوچک زشت شلوغی ایستاده بودند، مثل اینکه ارزش آن را نداشت که جلوتر بروند. وضعشان بیشتر به آغاز جدایی شباهت داشت تا به از نو به هم رسیدن_ آنهم آن گونه جدایی که از بس غم انگیز بود هیچ لطفی همراه نداشت. همان شلوار آبی به پای آنا بود که در هتل هم پوشیده بود: آرتور رو از یاد برده بود که آنا چه اندام کوچکی دارد. با لچکی که دور گردنش گره زده بود به نحو دلشکنی چیزی ناگهانی جلوه می کرد. دور تا دورشان را سینی های برنجی، بشقابهای مخصوص گرم کردن، وسایل آرایش، یک صندوق کهنه چوب بلوط، یک ساعت زنگ دار سویسی که دور آن را با چوب به شکل پیچک منبت کاری کرده بودند، گرفته بود. آرتور گفت: «دیشب هم هیچ خوب نبود. آنجا هم بودم. خبر داری که دکتر فورستر مرد با پول؟»
«نه.»
آرتور رو گفت: «متأسف نیستی که اینجور رفقایت قتل عام شدند؟»
آنا گفت: «نه. خوشحالم.» در این موقع بود که بذر امید در دل آرتور رو خروشید. آنا نرم گفت: «عزیز من، تو همه چیز را در ذهنت و در سر بیمارت درهم ریخته ای. تو نمی دانی که ها دوستت هستند که ها دشمنت. همیشه هم همین جور می کنند؛ این طور نیست؟»
«تو را مأمور کرده بودند که در آسایشگاه دکتر فورستر من را بپایی تا کی حافظه ام بر می گردد. آن وقت من را هم مثل استون بینوا به ساحل بیماران می بردند.»
آنا با حال خسته گفت: «هم درست می گویی هم غلط. خیال نمی کنم دیگر هیچ وقت بتوانیم مطلب را بفهمیم . این راست است که من برای آنها تو را می پاییدم. من هم مثل آنها هیچ نمی خواستم حافظه

صفحه 248 از 279