نام کتاب: وزارت ترس
رو گفت: «بله، یادم آمد که در آن موقع نمی توانستم برای گرفتن پول به بانک بروم. خیال می کردم پلیس تصور می کند من قاتلم. اما چون می خواستم فرار کنم باید اول پول تهیه می کردم. این بود که اینجا آمدم. از تشییع جنازه خبر نداشتم. در تمام مدت به فکر قضیه قتل بودم.»
هنری گفت: «تو زیادی فکر می کنی. کاری که گذشته گذشته .» و سر برداشت و با حالی افتخار آمیز راهی را که دسته عزا رفته بود با چشم دنبال کرد.
«اما آخر این قتل هیچ وقت عملی نشده بود. حالا خوب می دانم. من قاتل نیستم.»
«آرتور، البته که نیستی. هیچ یک از دوستان تو، هیچ یک از دوستان واقعی تو، باورش نشد که تو قاتل باشی.»
«مگر خیلی حرف می زدند؟»
«خوب، طبیعتا...»
«هیچ نمی دانستم.» ذهن خود را به راهی دیگر انداخت: در کنار دیوار ساحل تایمز، احساس بدبختی و بعد مرد کوچک اندامی که به پرنده ها نان میداد، چمدان ... دنباله رشته را گم کرد تا وقتی که قیافه دفتردار هتل را به یاد آورد و بعد راه افتادن در دالانهای پایان ناپذیر، و دری که گشوده شد و آنا پشت آن بود. هر دو در خطر بودند آرتور رو به همین فکر آویخته بود. همیشه برای هر کار توضیحی بود. به یاد آورد که چگونه آنا به او گفته بود که او جانش را از مرگ نجات داده است. بلند با لحن خشکی گفت: «خوب، خداحافظ. من باید بروم.»
هنری گفت: «هیچ فایده ای ندارد که آدم تمام عمرش عزای یک نفر را بگیرد. کشنده است.»
«بله. خداحافظ.»
«خداحافظ.»

صفحه 246 از 279