نام کتاب: وزارت ترس
هستی، ها؟ »
«بله، من آرتور رو هستم.»
مرد از این جواب مبهوت و آزرده شد. گفت: «خیلی لطف کردی که آن مرتبه آمدی .»
«یادم نیست.»
آزردگی قیافه آن مرد مثل جای ضربه سیاه شد. «روز تشییع جنازه.»
رو گفت: «معذرت میخواهم. من تصادف کرده ام. حافظه ام را از دست داده ام. تازه بعضی قسمتهای آن دارد بر می گردد. شما که باشید؟»
«من هنری هستم؛ هنری ویلکاکس.»
«و من به اینجا آمدم؛ برای تشییع جنازه.»
«زن من کشته شده بود. خیال می کنم در روزنامه ها خوانده بودی. بعد از مرگش به او مدال دادند. من بعد از جریان ناراحت شده بودم چون تو از من می خواستی یک چک برایت نقد کنم و من فراموش کردم. میدانی که در تشییع جنازه آدم چه حالی دارد، به چند کار باید در آن واحد برسد. خیال می کنم عصبانی هم بودم.»
«چرا من مزاحم شما شده بودم؟»
«حتما چیز مهمی بود. من آن موقع بکلی فراموش کردم، و بعد فکر کردم که بعدا می بینمت. اما هیچ وقت ندیدمت.»
رو سر بلند کرد و به آپارتمانهای بالا نگریست. پرسید: «همین جا بود؟ »
«بله.»
از آن سوی جاده به دروازه پارک نگریست: مردی به ماهیخوار ها غذا می داد: یک کارمند اداری چمدانی با خود می برد؛ جاده زیر پای رو اند کی چرخ خورد. پرسید: «دسته عزا هم بود؟»
«پست نگهبانان همه آمدند. افراد پلیس و دسته نجات هم آمدند.»

صفحه 245 از 279