نام کتاب: وزارت ترس
را وادار به اقدام کند، و در این موقع هم بطور ماشینی اقدام کرد. دیگر حاضر به فکر کردن نبود. چه فایده داشت که پیش از شنیدن حرفهای آنا فکر کند؟ اتو بوس خط ۱۹ او را به انتهای خیابان اوکلی برد و اتوبوس خط ۴۹ به پل آلبرت. بدون آنکه فکر کند از روی پل گذشت. آب پایین نشسته بود و زیر انبارها گل بالا آمده بود. کسی در ساحل رودخانه به ماهیخوار ها غذا میداد، از آن منظره به نحو مبهمی دلش گرفت و به سرعت و بدون آنکه فکر کند گذشت . نور آفتاب که رو به ضعف نهاده بود بالای آجر های زشت روی قطعه ای که گل سرخ کاشته بودند افتاده بود. سگی بو کشان و جویان وارد پارک شد. صدایی گفت: «تویی، آرتور؟» و رو از حرکت باز ماند . مردی که روی موهای خاکستری نامرتبش کلاه بره گذارده بود و لباس سر تا پای مخصوص نگهبانان آتش نشانی پوشیده بود، در مدخل چند آپارتمان ایستاده بود. مجددا با تردید گفت: «شما آرتور رو هستید، اینطور نیست؟»
از زمان مراجعت رو به لندن بسیاری از خاطرات به جای خود خزیده بودند - این کلیسا و آن دکان، طریقی که پیکادیلی به ناتیس بریج می پیوست و امثال آنها. کمتر متوجه می شد که چه موقع این خاطرات جای خود را به عنوان جزئی از دانش یک عمر باز می گرفتند . اما خاطرات دیگری نیز بودند که برای راه یافتن مجدد به ذهن او باید سخت و به نحوی دردناک تقلا می کردند: گویی جایی در مغز او این خاطرات دشمنی داشتند که نمی خواست راهشان بدهد و بیشتر وقتها هم پیروزی با آن دشمن بود. برخی کافه ها و گوشه بعضی خیابانها و مغازه ها ناگهان چهره ای آشنا به او می نمودند و او به شتاب رو می گرداند و دور می شد چنانکه گویی اینها صحنه های تصادمات جانی در جاده های مختلف بوده اند. این مرد که هم اکنون با او سخن گفته بود از همین گروه بود، اما انسان می تواند از برابر دکان و کافه بگریزد، از برابر انسان دیگر نمی تواند.
مرد گفت: «دفعه پیش که دیدمت این ریش را نداشتی تو آرتور

صفحه 244 از 279