نام کتاب: وزارت ترس
هیچ چیز مهمی موجود نبود: نه نامه عاشقانه ای زیر دستمالها پنهان بود، نه دفترچه چکی در کشویی. اما آیا ملحفه ها نشاندار بودند؟ از هیچ کس هدیه ای در آن اتاق به هم نمی رسید، اتاقی بی کس بود و هر چه در آن بود از مغازه های معمولی خریداری شده بود.
ناگهان صدایی که رو اندکی آن را می شناخت با نفس بریده گفت: «الو. شما که هستید؟» رو همچنان که گوشی را می گذاشت اندیشید که کاش وقتی زنگ تلفن می زد جایی رفته بود که صدا به گوشش نمی رسید: پایین پله ها رفته بود یا توی کوچه. یا کاش خود او نگذاشته بود هوسش این همه او را بگرداند و در این صورت هرگز خبر نمی شد که این شماره متعلق به آنا هیلفه است.
کورکورانه به کوچه آمد. سه کار می توانست بکند و البته کار معقول و شرافتمندانه آن بود که پلیس را خبر کند. کار دوم آن بود که هیچ عملی انجام ندهد. کار سوم آن بود که خود تحقیق کند . هیچ شک نداشت که این همان شماره بود که کاست گرفته بود. رو به یاد آورد که چگونه آناهیلفه در تمام مدت اسم واقعی او را می دانست و چگونه گفته بوده (جمله عجیبی بود) که ملاقات با او در آسایشگاه «شغل» اوست. و با این وصف آرتور رو در دل شک نداشت که تمام اینها جوابی داشت، جوابی داشت که رو نمی توانست اطمینان کند پلیس از عهدۀ یافتن آن بر می آمد، به هتل رفت و با دفتر راهنمای تلفنی که از اتاق نشیمن هتل برداشته بود به اتاق خود وارد شد ، چون کار درازی در پیش داشت. می خواست شماره را در دفتر تلفن بیابد و برابر آن نشانی محل آن شماره را بخواند. در واقع هم چند ساعت به طول انجامید تا به آن شماره رسید. چشمانش خیره شده بود و نزدیک بود متوجه نشود. نشانی این بود: شماره ۱۶، ساختمانهای پرنس کونسور. محله با ترس. هیچ معنی از آن برداشت نمی شد. با کجتابی اندیشید که البته اتاق گناهکار را با اثاث اجاره می کنند. روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.
ساعت از پنج بعد از ظهر هم گذشته بود که رو توانست خود

صفحه 243 از 279